ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

به مناسبت بیست و پنجم نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان- قتل‌های ناموسی در هلند

رادیو زمانه باورکردنی نیست که پدر و مادری دخترنوزده‌ساله‌ی خود را تنها به این دلیل که عاشق شده و می‌خواهد با مرد مورد علاقه‌اش ازدواج کند، به بهانه‌ی رفتن به تعطیلات، به هندوستان زادگاه خود برگردانند، او را بکشند، جسدش را بسوزانند و بعد هم با سربلندی اعلام کنند که با کشتن او لکه‌ی ننگی را از دامن خود پاک کرده‌اند. این دخترجوان «آمیرات» نام داشت و در بلژیک زندگی می‌کرد. او در تابستان گذشته به دست پدر و مادرش کشته شد.

قتل‌های ناموسی معمولاً به دست پدر، شوهر، برادر، اعضای مرد فامیل و درمواردی با همکاری مادر و یا مادرشوهرانجام می‌گیرد؛ و اغلب با همکاری افراد جوان و کم‌سن و سال خانواده مثل برادر و یا پسرعمو انجام می‌شود تا آنها به علت نداشتن سن قانونی ازاشد مجازات درامان بمانند. قتل‌های ناموسی برای اعاده‌ی حیثیت، در جوامع غیر اسلامی هم دیده می‌شود. مثلاً در سیسیل ایتالیا و یا بعضی از کشورهای امریکای لاتین، سنت کشتن زن خائن به دست شوهربرای جبران بی‌آبرویی وجود دارد.


درسال‌های اخیرافزایش خشونت خانگی و قتل‌های ناموسی درمیان مسلمانان هلندی ازمسائل مهم و مطرح در این کشور بوده است. درهلند سالانه به‌طورمتوسط چهارده زن قربانی قتل‌های ناموسی می‌شوند. بر اساس تحقیقات انجام شده نیمی از این قربانیان ازطرف اعضای فامیل خود مورد تجاوز قرار گرفته‌اند و باید برای پاک شدن لکه‌ی ننگ و بی آبرویی به دست مردان فامیل به قتل برسند

قتل‌های ناموسی در میان مهاجران افعانی، ترک، هندی و مراکشی ساکن هلند بیشتر از سایر مسلمانان این کشور دیده می‌شود. سالانه درهلند ۴۵۰ زن و دختر جوان مسلمان قربانی این نوع خشونت و مورد حمله‌ی فیزیکی مردان خویشاوند و مدافع ناموس قرارمی‌گیرند و تصادفاً ازمرگ جان به‌در می‌برند. عاشق شدن، ازدست دادن بکارت، مخالفت با ازدواج‌های ناخواسته‌ی فامیلی، مورد تجاوز قرارگرفتن و مخالفت با اوامر پدر و برادران، و خیانت به همسراز دلایل اصلی کشته شدن زنان مسلمان در هلند هستند.

تنها پناهگاه زنان و دختران جوان تهدید شده خانه‌های امنی است که می‌توانند برای مدتی به‌طور ناشناس درآن‌جا مخفی شوند. بعضی از آنها حتی با وجود حمایت پلیس و مخفی شدن در تهدید دائمی به سر می‌برند و در نهایت توسط اعضای خانواده‌ی خود شناسایی می‌شوند و به قتل می‌رسند. در مستندی به نام «کد قرمز»، ساخته‌ی فیلمسازجوان هلندی، «جسیکا ویلرواس» که چندروز پیش از تلویزیون پخش شد، برای اولین بار در هلند چهار دختر جوان که بر صورت خود ماسک زده، کلاه گیس‌های بلوند بر سرگذاشته و حتی صدای‌شان را با استفاده از تکنیک‌های صوتی تغییر داده‌اند تا به هیچ‌وجه شناخته نشوند، با کارگردان مصاحبه کرده‌اند. آنها همگی از ترس کشته شدن به دست پدر، برادر و یا اعضای دیگر فامیل از خانه فرار کرده و در خانه‌های امن با نشانی مخفی زندگی می‌کنند.

«دنیا» دختری چهارده‌ساله ازخانواده‌ای ترک است که با کارگردان مصاحبه کرده، اما پس از چند روز گریه‌کنان به او می‌گوید که دیگرحاضر به همکاری نیست. او می‌خواهد که مصاحبه‌اش به هیج‌وجه پخش نشود. اقوام «دنیا» از این مصاحبه با خبر شده و باز او را تهدید به مرگ کرده‌اند. «دنیا» تحت نظر اداره‌ی حمایت از جوانان زندگی می‌کند. مددکاران این مرکز به او و خانواده‌اش کمک می‌کنند تا والدینش بتوانند با او که از ترس کشته شدن از خانه فرارکرده آشتی کنند. مراکز حمایت از کودکان و نوجوانان در هلند موظفند در صورتی که کودک یا نوجوانی در خانه مورد آزار و اذیت قرار بگیرد، او را از پدر و مادر خود جدا کنند.

«صبا» دختر جوان مراکشی‌الاصل می‌گوید که چون حاضر به ازدواج با پسرعمویش نشده از طرف پدرش به مرگ تهدید شده است. پدرش دو سال پیش او را به عنوان رفتن به تعطیلات به مراکش می‌برد و در خانه‌ای حبس می‌کند. او سرانجام با کمک سفارت هلند در مراکش به هلند برمی‌گردد و حالا دانشجوی حقوق است، اما درخانه‌ای مخفی زندگی می‌کند و در هنگام خروج از خانه تغییر قیافه می‌دهد.

«سارا»، افغانی است و بیش از پانزده‌سال است که در هلند زندگی می‌کند. سخت‌گیری‌های والدینش با خشونت و کتک خوردن روزانه‌ی او از سوی آنها همراه بوده است. تا آن‌جا که در بچگی فکر می‌کرده همه‌ی بچه‌ها باید هر روز تنبیه شوند. او می‌خواسته با مردی که خودش انتخاب کرده بوده، ازدواج کند، اما چون این ازدواج سر نمی‌گیرد، از طرف پدرش به بی‌آبرویی متهم و تهدید به مرگ می‌شود. والدینش سرانجام به او می‌گویند یا باید خودکشی کند، یا با پسرعمویش در افعانستان ازدواج کند. در غیر این صورت آنها برای حفظ آبروی خود او را خواهند کشت.

«نادیا» نوزده ساله و عراقی تبار است. شش ساله بوده که با خانواده‌اش به هلند مهاجرت می‌کند. او درآمستردام بزرگ شده ودر بچگی همیشه از پدرش شنیده بوده که که درصورت ازدست دادن بکارت کشته خواهد شد. او هنگام ازدواج با کمال صداقت به خواستگارعراقی‌اش می‌گوید که باکره نیست. پس از ازدواج بارها به این خاطر کتک می‌خورد تا جایی که شوهرش یک‌بارمی‌خواسته او را خفه کند و بار دیگر با ماشین زیربگیرد.

«زهرا»ی پانزده‌ساله می‌گوید که پدرش ازاو که بکارتش را ازدست داده خواسته است که خودکشی کند در غیر این صورت به دست او و یا پسرعمویش که می‌خواسته با او ازدواج کند، کشته خواهد شد. زهرا از خانه فرار کرده اما اطمینان دارد که پدرش روزی او را پیدا می‌کند و می‌کشد.

دولت و سازمان‌های غیر دولتی در هلند در سال‌های اخیر برای مبارزه با خشونت خانگی و قتل‌های ناموسی به اقدامات متعددی از قبیل راه‌اندازی کمپین‌های گوناگون، افشاگری، آموزش جوانان مسلمان و حمایت ازقربانیان پرداخته‌اند. کارشناسان حقوقی می‌گویند یکی از راه‌های موثر در کاهش این نوع خشونت، سخت‌گیری بیشتر دادگستری و افزایش مدت زندانی بودن محکومان است
فروغ.ن.تمیمی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

پشتیبانی الازهر از ممنوعیت برقع در فرانسه

برقع نه تنها در فرانسه که در مصر و عربستان و سوریه هم ممنوع شده است

عبدالموتی البیومی عضو شورای‌عالی روحانیت دانشگاه الازهر قاهره، با صدور یک فتوا، از تصویب قانون ممنوعیت استفاده از برقع در مجامع عمومی فرانسه پشتیبانی کرد. این قانون یک هفته پیش به تصویب سنای فرانسه رسید.

سناتورهای فرانسوی که یک هفته پیش قانون ممنوعیت استفاده از نقاب و برقع را به اتفاق آراء تصویب کردند، اکنون از منبعی مورد پشتیبانی قرار می‌گیرند که انتظارش را نداشتند. عبدالموتی البیومی عضو شورای‌عالی روحانیون دانشگاه الازهر فتوا داده است:«پوشش کامل چهره زنان، نه تنها منطبق بر اصول پایه اسلام نیست، بلکه به وجهه اسلام آسیب می‌رساند.»

شورای‌عالی روحانیون الازهر، بالاترین مرجع مذهبی در میان اهل سنت است که اکثریت مسلمانان جهان را تشکیل می‌دهند. روزنامه آلمانی فرانکفورتر روندشاو درباره اهمیت فتوای البیومی می‌نویسد:«این فتوا نه تنها پشتیبانی مفتی بزرگ احمد الطیب، رئیس البیومی را به دنبال دارد، بلکه نظر دولت مصر را نیز تامین می‌کند.»

نقش پیشروی مفتی درگذشته

به‌گزارش فرانکفورتر روندشاو، مساله برقع پیش از آن که در مجمع ملی و سنای فرانسه مطرح شود، در قاهره جنجال به‌پا کرده بود. یک سال پیش، "محمد سعید طنطاوی" از اعضای مهم شورای روحانیت الازهر، هنگام بازدید از یک مدرسه با دختر ۱۲ ساله‌ای برخورد کرد که صورت خود را کاملا پوشانده بود. شیخ اعتراض کرد و از آن دختر خواست که صورتش را باز کند.

جامعه الازهر، مهمترین مرکز صدور فتوا برای اهل سنت


جامعه الازهر، مهمترین مرکز صدور فتوا برای اهل سنت


طنطاوی، خطاب به این دختر گفت:«پوشاندن چهره هیچ ربطی به اسلام ندارد.» وی سپس ورود دانشجویانی را که چهره خود را با برقع می‌پوشنانند به الازهر ممنوع کرد. این اقدام، اعتراضات و شکایات متعدد بنیادگرایان مصر را به دنبال داشت. اما الازهر از این شکایات پیروز بیرون آمد.

به این ترتیب، اکنون از ورود دانشجویان دختر با نقاب و برقع به الازهر جلوگیری می‌شود و تعداد زیادی از دانشگاه‌ها و رستوران‌های مصر به این حرکت پیوسته‌اند.

جنبش ضد برقع در سوریه

ممنوعیت برقع به مصر محدود نمی‌شود. برخی دیگر از کشورهای عربی نیز، تصمیم گرفته‌اند با گسترش تندروی‌های اسلامی مقابله کنند. به عنوان نمونه، سوریه به تازگی ۱۲۰۰ زن معلم را که با برقع در کلاس درس حاضر می‌شدند از تدریس محروم کرد . این زنان فقط حق دارند به کارهای دفتری بپردازند تا با بچه‌ها تماس نداشته باشند. ورود زنان برقع پوش به دانشگاه‌ها نیز ممنوع شده است.

بشارالاسد رئیس‌جمهور سوریه اخیرا در یک مصاحبه گفته است:«نقاب با فرهنگ سوریه بیگانه است. این یک ایدئولوژی وارداتی است. این ضرورت زمان است که ما با بنیادگرائی در منطقه مقابله کنیم و جامعه خودمان را تا حد ممکن سکولار نگه داریم.»

اقدامات پادشاه عربستان

به‌گزارش فرانکفورتر روندشاو، حتی ملک عبدالله پادشاه عربستان سعودی نیز، که آموزه‌های سخت‌گیرانه مکاتب سلفی و حنفی در کشورش ریشه دارند، بر دامنه اقدامات خود، برای مبارزه با برقع، افزوده است. صدها معلم در پنج سال اخیر به خاطر دیدگاه‌های بنیادگرایانه خود از کار برکنار و ۲ هزار پیش‌نماز بنیادگرا از مساجد رانده شده‌اند.

پادشاه عربستان سعودی به تازگی دستور داده است که فتواهای بنیادگرایانه نیز از اینترنت و کانال‌های تلویزیونی پخش نشوند. تنها اعضای شورای‌عالی روحانیت که از سوی پادشاه تعیین می‌شوند، اجازه صدور فتوا دارند. در نتیجه اقدامات پادشاه، تعداد زیادی از وب‌سایت‌ها و سرویس‌های اس‌ام‌اس که تاکنون فتواهای خشونت‌آمیز را پخش می‌کردند ممنوع شده‌اند.

آزادی در خدمت تحجر؟

در این میان، بسیاری از طرفداران نقاب و برقع، برای به کرسی نشاندن خواست‌خود، دیگر تنها به قرآن و احکام مذهبی استناد نمی‌کنند. آن‌ها بیشتر بر حق آزادی مذهب و عقیده تاکید می‌کنند. از نظر آن‌ها پوشش کامل زنان، سمبل شورش علیه رژیم‌هائی است که آن را ناکارآمد، فاسد و خودکامه می‌دانند.

در این شرایط، فتوای مفتی الازهر، به کمک حکومت‌هائی آمده است که از سوی بنیادگرایان به چالش کشیده شده‌اند. آن‌ها با استفاده از چنین فتوائی می‌توانند هدف نهائی خود را پی‌گیری کنند:ایجاد سدی در برابر یک اپوزیسیون خشن رشد یابنده، زیر نام الله.

جواد طالعی

تحریریه: فرید وحیدی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

رشد 30درصدی زندگی مجردی دختران/ دنیای والدین و فرزندان وارونه شده است




خبرگزاری مهر: روی آوردن دختران به زندگی مجردی در جامعه ایرانی چندان پذیرفته نیست. به باور برخی از کارشناسان این رویه تنها در برخی از شهرهای بزرگ و تعداد محدودی از خانواده های مرفه وجود دارد اما برخی دیگر رشد این پدیده را زنگ خطری برای کانون خانواده می دانند. به گزارش خبرنگار مهر، مسئولان سازمان ملی جوانان به عنوان متولی امور جوانان معتقدند که تعداد زیادی از جوانان در تهران زندگی مجردی دارند به طوری که آمار روی آوردن جوانان به زندگی مجردی در 6 کلانشهر تهران، شیراز، مشهد، اصفهان، تبریز و اهواز به 30 درصد رسیده است. آماری که از نظر سازمان ملی جوانان تکان‌دهنده است و نسبت به افزایش آن به خانواده‌ها هشدار داده است. در واقع خانواده‌ها خواسته یا ناخواسته زمینه را برای زندگی مجردی فرزندانشان فراهم می‌کنند به خصوص افزایش سن ازدواج به این پدیده دامن زده و حتی بسیاری از جوانان زندگی مستقل و مجردی را به تشکیل خانواده ترجیح می‌دهند.

به گفته مجید امیدی مدیر کل فرهنگی سازمان ملی جوانان آمار روی آوردن جوانان به زندگی مجردی در 6 کلانشهر تهران، شیراز، مشهد، اصفهان، تبریز و اهواز به 30 درصد رسیده است و غم انگیزتر آنکه روز به روز دختران جوان تعداد بیشتری از این جامعه آماری را تشکیل می دهند.

وی روی آوردن جوانان و بچه های کشور به اتاقهای شخصی خود را مقدمه ای برای روی آوردن آنها به زندگی مجردی در سالهای بعدی زندگی خود دانست و افزود: در حال حاضر زنگ خطر زندگی مجردی در کشور زده شده و متاسفانه در مورد این مشکل هم سکوت می شود.

دنیای والدین و فرزندان وارونه شده است

دکتر علی صحرائیان روانپزشک دانشکده علوم پزشکی از نگرانی همه پدرها و مادرهای این مرز و بوم می گوید. به باور وی در گذشته‌هایی نه چندان دور والدین نگران دوران پیری خود بودند و سرایی به نام سالمندان که گاهی باید باقی عمر را در آن سپری می کردند. اما امروز این نگرانی رنگ دیگری به خود گرفته است و آنها باز هم نگران تنها ماندن خود هستند اما این بار در دوران میانسالی و در خانه های خود.

وی معتقد است این روزها خانواده‌ها از حرف زدن درباره حس استقلال طلبی و آزادی فرزندان خود نگران هستند، حسهایی که از موهبتهای الهی برای انسان به شمار می رود از آنجا که همراه با تمایل فرزندان به زندگی مجردی است برای خانواده ها ترسناک شده است.

صحراییان درباره خانواده ای می گوید که به خاطر تمایل دخترشان به زندگی مجردی اشک می ریزد و به هر ترتیبی از محقق شدن این عمل جلوگیری می کنند، حالا شد با وعده و وعید نشد با زور و تشر.

به گفته وی روزگاری بود که به ندرت پیش می‌آمد جوانی از خانواده‌ فاصله بگیرد یا حوصله و گوشی برای شنیدن نصیحت‌های والدین نداشته باشد،‌ جایی برای بی حوصلگی، جسارت و گستاخی به والدین وجود نداشت، اما گویی امروز دنیا وارونه شده است، تنها یک جمله نصیحت آمیز از سوی والدین بهانه‌ای است برای برخی جوانان تا به سمت زندگی مجردی بروند.

استقلال مالی زمینه تمایل به زندگی مجردی

ایرج وثوق جامعه شناس و مدرس دانشگاه علامه بر این باور است که افزایش اشتغال زنان امروز که از زمینه های توسعه و مدرن شدن هر جامعه ای است باعث شده است آنها از نظر مالی به استقلال رسیده و این عمل باعث می شود این استقلال را در سایر زمینه ها نیز خواستار باشند. اولین گام استقلال طلبی این افراد رها شدن از سلطه خانواده است.

وی به اشکال متفاوت فرهنگی، قومی و طبقه اجتماعی دختران در روی آوردن به زندگی مجردی اشاره کرد و افزود: در حال حاضر در جامعه ما بیشتر دخترها به بهانه ادامه تحصیل از شهر و خانواده خود جدا می شوند و این اولین قدم در روی آوردن آنها به زندگی مجردی در سالهای بعد است.

مدرس دانشگاه علامه تصریح کرد: در حال حاضر در تمام اجزای جامعه ما تقابل میان سنت و مدرنیته مشهود است و در این فضا افزاد در یک سرگردانی زندگی می کنند. در همین راستا تمایل به زندگی مجردی در طبقات پایین و سنتی جامعه به مراتب کمتر بوده و مانند سایر فعالیتهای اجتماعی متولی این آزادی زنان و دخترانی از طبقه میانی جامعه هستند.

به اعتقاد وثوق در بررسی این پدیده باید به نکات مثبت آن نیز فکر کرد. بهترین الگوی استقلال دختران جوان در ایران استقلال در سایه نظارت خانواده و حمایت آنها با در نظر گرفتن حقوق فردی دختران است. لازم است به نکات مثبت این آزادی نیز توجه شود. باید این نکته را به جامعه آموزش داد که مجرد زیستن به فساد کشیده شدن نیست و یک نوع زندگی است که برای هر فردی در جامعه قابل تصور است.

محرومیت از فضای مستقل دلیل گرایش به زندگی مجردی

یکی از دلایل تمایل جوانان به داشتن زندگی مجردی مستقل، نداشتن فضایی برای انجام کارهای مورد علاقه است.سیمین زینعلی ـ مشاور خانواده و مشاور یک مرکز دانشجویی ـ می‌گوید: مساحت و فضای فیزیکی خانه‌ها در گذشته طوری بود که دختران و پسران وقتی به سن بلوغ می‌رسیدند، فضای مستقلی در اختیارشان قرار می‌گرفت، در آن فضا جوان درس می‌خواند، دوستانش را دعوت می‌کرد، نقاشی می‌کشید، خطاطی و موسیقی کار می‌کرد و ... هر کاری که مورد علاقه‌اش بود انجام می‌داد، متاسفانه این روزها مساحت خانه‌ها به آپارتمان 50 تا 100 متری کاهش یافته، گذشته از عده‌ای که به خاطر پز و ژست روشنفکری حاضرند یک میلیون تومان اجاره بدهند تا دختر و پسرشان مستقل زندگی کنند، بسیاری از دانشجویان در اوج جوانی، از نبود فضایی برای تفکر و آرامش در خانه گله می‌کنند، ‌من مراجعینی داشتم که پسر 23 ساله اتاق مستقل نداشت و در گوشه هال خانه می‌خوابید و دائم با برادر و خواهران کوچکترش دعوا و درگیری داشت، بنابراین نمی‌توانید جوانان را متهم کنید که زندگی مجردی تماما سیاهی است.

زینعلی در بررسی نقاط ضعف و قوت زندگی مجردی می‌گوید: هر پدیده‌ای که به افراط کشیده شود، مضر است. در غرب نوجوانان از خانه و خانواده می‌برند این مساله از یک طرف باعث کاهش عواطف و احساسات بین فردی می‌شود از طرف دیگر افراد پس از مدتی با خلأ جدی روبه‌رو می‌شوند که گاه به جنون می‌رسد. اما در کشور ما گاهی آقایانی با 40 سال یا خانم‌هایی با 40 سال سن آنقدر به والدین وابسته‌اند که نمی‌توانند مسوولیت یک زندگی مستقل را بپذیرند. در هر دو صورت با خلأ و بحران روبه‌رو هستیم.

زندگی مجردی دختران سن ازدواج را افزایش می دهد

محمد زاهدی اصل رئیس سابق انجمن مددکاری کشور بر خلاف دکتر وثوق از آن دسته افرادی است که با زندگی مجردی به خصوص برای زنان جامعه مخالف است و آن را عاملی مهم در افزایش سن ازدواج می داند.

وی معتقد است افزایش سن ازدواج باعث می‌شود جوانان احساس کنند سربار خانواده های خود هستند به همین دلیل است که به زندگی مجردی روی می آورند.

زاهدی افزود: این تمایل جوانان به هر دلیلی که باشد این روزها بیش از پیش افزایش یافته و در حال مواجه شدن با مشکلی به نام زندگی های مجردی در کشور هستیم. این امر به طور حتم باعث افزایش انحرافهای اجتماعی نیز می شود.

وی ازدواج را راهکاری برای کاهش این مشکل عنوان کرد و تسهیل شدن این امر مقدس را از مسئولان امر خواستار شد.

روند تمایل به زندگی مجردی در میان دختران

با توجه به بافت فرهنگی و سنتی جامعه ایرانی علاقه به داشتن زندگی مجردی بر خلاف جوامع غربی در میان زنان و دختران ایرانی علاقمندان چندانی ندارد.

معاون پژوهشی و عضو هیئت علمی مرکز مطالعات جمعیتی آسیا و اقیانوسیه در گفتگو با خبرنگار مهر با اعلام این مطلب گفت: زنانی که در برخی شهرهای ایران به صورت مجردی زندگی می کنند اغلب به دلایل درسی و کاری و دور بودن از خانواده پدری به این زندگی رو آورده اند.

دکتر شهلا کاظمی پور افزود: بافت فرهنگی و اجتماعی جامعه و خانواده های ایرانی به شکلی است که جوانان تا هر سنی حتی تا بالای 30 سالگی همچنان با خانواده پدری زندگی می کنند و تنها با ازدواج است که از والدین جدا می شوند.

این جامعه شناس با تاکید بر اینکه تمایل به زندگی مجردی در میان خانمهای ایرانی رواج چندانی ندارد گفت : تنها در برخی از شهرهای بزرگ و تعداد محدودی از خانواده های طبقات مرفه اجتماعی این رویه وجود دارد که احتمال فراگیری آن در میان دختران بقیه شهرها و اقشار جامعه وجود ندارد.

دکتر کاظمی پور یادآور شد: به همان دلایل فرهنگی ذکر شده، بالا رفتن سن ازدواج تاثیر چندانی در این مسئله ندارد.

لزوم آگاه سازی جوانان از آسیبهای زندگی مجردی

به هر صورت، خانه‌های مجردی را چه محصول نیازهای کاذبی بدانیم که از جوامع غربی و فرهنگ بومی را در آماج حملات خود قرار داده یا حاصل از حس مسئولیت‌پذیری و استقلال به شخصیت جوانان بدانیم، پدیده‌ای است که رشد می‌کند و از خانه‌‌ای به خانه دیگر می‌رود، بیش از 40 درصد جمعیت کشور بین 15 تا 40 سال سن دارند و تمایلات و نیازهای نو در آنها رشد بیشتری دارند، نگاه سلبی به این پدیده تا کنون نتوانسته از افزایش آن بکاهد مگر درباره این خانه‌ها و دوری جوانان از آسیبهای زندگی مجردی آگاه‌سازی و فرهنگ‌سازی ‌شود.

والدین موظفند در زندگی مجردی و خانه‌های مجردی فرزندانشان رفت و آمد بیشتری داشته و به لحاظ روحی ـ روانی، کلامی، تغذیه‌ای و... به آنها مشاوره بدهند. شاید جوانان عدم تحمل اعضای خانواده را دلیل روی آوردن به خانه‌های مجردی بدانند، اما پس از چند ماه نیاز شدیدی به والدین و اعضای خانواده پیدا می‌کنند، پدر و مادر آگاه موظف به حسن ارتباط و جلب اعتماد جوان به سوی خود است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» در پاسخ به ايلنا: 78 درصد از زنان معتاد پس از ترك به چرخه اعتياد بازمي‌گردند


ایلنا: رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» با اشاره به عملكرد سه ساله‌ي تنها مركز رسمي ترك اعتياد زنان (تولد دوباره ) گفت: به طور كلي 22 درصد از زنان ترخيص شده از اين مركز همچنان از پيگيري‌هاي پس از ترخيص كه توسط جمعيت دنبال مي‌شود استقبال مي‌كنند و 78 درصد نيز به دليل عدم توجه مسئولان و نبود حمايت،مجدد به چرخه‌ي اعتياد بازگشت دارند .
به گزارش خبرنگار ايلنا، عباس ديلمي‌زاده در حاشيه‌ي بازديد خبرنگاران از تنها مركز داراي مجوز ترك اعتياد زنان در كشور كه توسط جمعيت خيريه «تولد دوباره» اداره مي‌شود تاكيد كرد: متاسفانه راه‌اندازي يك مركز اقامتي ترك اعتياد براي زنان با واكنش‌هاي مردمي از سوي محلات مواجه مي‌شود .
او با اشاره به اينكه بينش كافي درمورد برنامه‌هاي اقامتي و درماني معتادان زن در كشور وجود ندارد افزود: مشكلات نگه‌داري زنان معتاد 10 برابر بيشتر از مسائل مردان است به طوريكه زنان مراجعه كننده به مراكز اقامتي اغلب آسيب ديده هستند و تمركز صرف بر روي درمان اعتيادشان بي‌فايده است، همچنين زنان معتاد به حمايت‌هاي اجتماعي پس از ترخيص هم نياز دارند.
به كمپ‌هاي داراي مجوز و استاندارد يارانه نمي‌دهند
رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» با اعلام اينكه هزينه درماني مراكز ترك اعتياد زنان و مراكز نگه‌داري چندين برابر مراكز مردان است تصريح كرد: حمايت‌هاي اجتماعي و مددكاري پس از ترخيص براي زنان معتاد نياز به هزينه دارد اين درحالي است كه متاسفانه مركز اقامتي زنان تولد دوباره طي سه سال از هيجچ گونه حمايتي برخوردار نبوده و اعتبارات آن از سوي جمعيت و خيرين تامين مي‌شود.
به گفته ديلمي‌زاده سازمان بهزيستي در حوزه‌ي اعتياد زنان ، حمايتي از جمعيت نداشته و تنها مجوز راه‌اندازي كمپ را صادر كرده است؛در عين حال يارانه‌اي درمان در سال گذشته كه براي اولين بار از سوي بهزيستي به معتادان بي‌بضاعت استان تهران پرداخت شد نيز رقم ناچيزي بوده كه به فرد داده شده نه به كمپ و مراكز فعال.
توفيقي در برنامه‌هاي درماني اجرا شده براي زنان معتاد به چشم نمي‌خورد
رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» در پاسخ به سوال خبرنگار ايلنا پيرامون شيوع ايدز از طريق زنان معتاد و افرادي كه به دلايلي اعتياد مخفي دارند خاطر نشان كرد: با وجود گسترش مراگز گذري ترك اعتياد (DIC)و مراكز نگه دارنده (MMT) در كشور، تا اندازه اي در حوزه‌ي زنان و معتادان تزريقي در كشور توفيق حاصل شده است اما در مورد برنامه‌هاي اجرا شده در مورد زنان معتاد در كشور چندان توفيقي به چشم نمي خورد، چرا كه تعداد مراكز باز پروري و بازتواني زنان معتاد در كشور محدود است.
او در ادامه نسبت مراكز باز پروري و باز تواني زنان معتاد را نسبت به تعداد كل زنان معتاد در كشور نا كافي دانست و ياد آور شد : به نسبت آمار 10 درصدي اشاره شده در RSA سال 1386 كه به آمار زنان معتاد در كشور تعلق دارد ،هنوز با كاهش مراكز باز پروري، باز تواني و DIC در سطح كشور مواجه هستيم و هنوز خدمات مناسبي را براي اين قبيل افراد آسيب ديده و در معرض آسيب در كشور ارائه نداده‌ايم.
زنان معتاد به حمايت‌هاي مادي و معنوي نياز دارند
ديلمي زاده با طرح اين سوال كه چرا به حوزه زنان معتاد در كشور توجهي نمي‌شود گفت: مردم بايد به اين آگاهي برسند كه زنان معتاد نياز به كمك دارند و از مقاومت‌هاي خود در مناطق و محلات براي ايجاد و راه‌اندازي مركز ترك اعتياد زنان بكاهند ؛ سياست‌گذاران و برنامه‌ريزان كلان كشور نيز تصميم جدي اتخاذ كرده و از معتادان زن حمايت كند.
او در ادامه مجدد با اعلام اينكه مديران كلان، دستگاه‌هاي بهداشتي، حمايتي ، سياست‌گذاران درماني و ... بايد از زنان معتاد حمايت مادي و معنوي داشته باشند يادآور شد: يك مركز ترك اعتياد زنان نمي‌توانند با امكانات مشابه كمپ مردان راه‌اندازي شود چرا كه هزينه‌ي نگهداري و حمايت‌هاي اجتماعي پس از خروج زنان چنيدن برابر هزينه مردان است.
به بازتواني و رفع مشكلات حقوقي زنان معتاد بهبود يافته نمي‌شود
به گزارش خبرنگار ايلنا رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» در ادامه به پروتكل درماني 28 روزه براي ترك اعتياد در زنان اشاره كرد و گفت: اين پروتكل چندان به درد زنان نمي‌خورد چرا كه بايد پروتكلي يك ساله براي آنها وجود داشته باشد .
او ادامه داد : بعد از گذشت 28 روز بايد برنامه‌هاي باز تواني آغاز شود اما افسوس كه كسي به برنامه‌هاي بازتواني ،اجتماعي و حقوقي اين زنان توجهي ندارد.
ديلمي زاده در پاسخ به سوال ايلنا مبني بر اينكه با سپري شدن سه سال از فعاليت مركز اقامتي زنان چند درصد از زنان معتاد مجدد به چرخه‌ي اعتياد بازگشت داشتند گفت: در كل 22 درصد از زناني كه از اين مركز ترخيص شده‌اند همچنان در درمان هاي پرهيز مدار شركت كرده و پاكي دارند؛با اين احتساب 78 درصد از زنان به دليل عدم توجه مسئولان و نداشتن حمايت هاي اجتماعي و حقوقي،مجدد به چرخه‌ي اعتياد باز مي‌گردند.
به گفته‌ي ديلمي‌زاده بسياري از زنان بهبود يافته با مشكلات حقوقي و اجتماعي زيادي پس از ترخيص مواجه هستند و آن‌دسته از زنان بهبود يافته‌اي كه سرپرست ندارند يا از خانواده‌ طرد شدند وضعيت نامعلومي دارند.
او مي گويد: متاسفانه همان تابوهاي فرهنگي و نبود بودجه براي راه‌اندازي خانه‌هاي ميان راهي زنان باعث شده كه با وجود آماده بودن پرتوكل خانه‌هاي ميان راهي و ارائه‌ي آن به دستگاه‌ها ، هنوز بودجه‌اي براي آن موجود نباشد.

گزارش ايلنا از تنها مركز اقامتي زنان معتاد/ مسوولان كجاي قصه تلخ اعتياد زنان ايستاده‌اند؟

هفت سال مواد مصرف كردم و الكل خوردم اما خانواده‌ام كمتر از يك ساله كه فهميدن/ازدواج كه كردم چيزي از اعتيادم نگفتم اما وقتي از ريخت و قيافه افتادم و بدخلقي كردم شوهرم فهميد/ شوهرم نوزاد سه روزه‌مان را براي مواد فروخت.

ایلنا: شيرين، زن معتادي كه نوزادش را تنها سه روز پس از تولد ديده و همسرش نوزاد 3 روزه را براي خريد مواد فروخت، فهيمه كه دلهره‌هاي شير دادن به نوزاد معتادش را فراموش نمي‌كند، الهام كه مي‌گويد روزنامه‌نگار بوده و در 13 سالگي الكل مصرف مي‌كرده ، نمونه‌هايي از زنان آسيب‌ديده جامعه‌مان هستند كه حتي به قدر نجات خود بضاعت ندارند اما بيشتر از بضاعت خود براي رهايي تلاش مي‌كنند.
چه‌قدر بنويسيم و عكاسي كنيم تا زنان و مردان عبرت بگيرند....؟ تا كجا اطلاع‌رساني كنيم؟ مگر زنان و مردان معتاد هم‌جنس مادران و پدران ما نيستند؟ پس چرا مردم حتي براي راه‌اندازي يك مركز ترك اعتياد زنان در محله خود تا اين حد مقاومت مي‌كنند؟ چرا مسئولان دردهاي درمان نشده زنان معتاد ترك‌كرده را درمان نمي‌كنند؟
يك سوزن به خودمان مي‌زنيم كه دستانمان گاهي محبت و انسانيت را دريغ مي‌كند و يك تلنگر به مسئولاني كه اين روزها دغدغه تشريح قانون جديد مربوط به مواد مخدر را دارند.
اگرچه چشم انتظار و اميدوار منتظر مي‌مانيم تا اثربخش قانون جديد را مشاهده كنيم اما تا اثربخشي اين قانون تلف‌شدگان زيادي داده‌ايم.
مركز اقامتي زنان؛ مركزي وابسته به جمعيت خيريه «تولدي دوباره»؛ زنان معتادي كه از جان و دل تمايل به ترك دارند، 28 روز را با حمايت پدر، مادر، فرزند و يا آشناي خود پذيرش مي‌كنند؛ همه درد مشترك دارند، شب‌ها نعره‌هاي يكساني سر مي‌دهند و روزها براي دلگرمي تازه‌واردها هم كه شده قهقهه مي‌زند؛ مي‌گويند دوست نداريم فحش‌هاي ركيك بدهيم اما نمي‌دانيم چرا زبانمان كه باز مي‌شود به فحش‌هاي پدر- مادر مي‌چرخد!
از مددياران كمپ راضي‌اند اما به ياد ندارند كه شبي را بدون هول و هراس روي بالش گذاشه باشند؛ صداي نعره و فحش تن و بدنشان را مي‌لرزاند! گاهي با شيشه يا تيغ خودزني مي‌كنند و يا ديگران را مي‌زنند!
آخر برخي‌ها مي‌گويند، زور مواد از لطافت‌هاي زنانه و محبت‌هاي خالصانه بيشتر است.
اجبار براي ترك مواد بي‌فايده است
اينجا اگر كسي با پاي خودش بيايد پذيرش مي‌شود، تمايل داشته باشند تمام است! اما سحر از ترس اينكه به دست شوهرش كشته شود به كمپ ترك اعتياد زنان آمده بود.
پذيرشش نمي‌كردند چون تمايل به ترك نداشت؛ ترس از شوهر او را به اقامت‌گاه زنان كشانده بود، دبير كمپ وساطت مي‌كند و او پذيرش مي‌شود. سحر دوران سم‌زدايي وحشتناكي را سپري مي‌كند اما دوام نمي‌آورد، يك بار كه ساير زنان معتاد مشغول پوست كندن سيب‌زميني براي ناهار بودند، چاقو را از دستشان قاپ مي‌زند و فرار مي‌كند، آن زمان بود كه همه،‌ حتي دبير كمپ از فرار او خوشحال شد!
آنها كه به اجبار مي‌آيند دل به كار نمي‌دهند، لغزش‌هاي مزمن دارند! با آنكه در ابتداي پذيرش به طور دقيق بازرسي مي‌شوند اما مجبور كردن خانواده‌ها براي ترك‌ همانا و خوردن مواد همانا..! آنوقت انقدر منتظر مي‌مانند كه معده‌شان كار كند و مواد همراه با مدفوعشان بيرون بيايد، پس ديگر ماندن در مركز اقامتي چيزي بي‌شباهت به طنز نيست!
چاقو مواظب‌مان است
تعداد زيادي از زنان در حياط اقامت‌گاه روي زمين و يا نيمكت‌هاي چوبي نشستند، جوون‌ترها، دور هم جمع شدند و گاهي با هم مي‌خندند و يا گاهي به سر و كله هم مي‌پرند؛ تازه‌ واردها كه هنوز حال و حوصله ندارند در خوابگاه‌ دراز كشيدند و به جايي خيره شدند....
سه نفر سيب‌زميني‌ها را خرد مي‌كند و سه نفر ديگر هم براي ناهار سبزي پاك مي‌كنند. به آنها مي‌گويم مواظب چاقو باشيد، زير زيركي مي‌خندند و مي‌گويند: «چاقو مواظب ماست»!
گوشه‌اي از حياط محوطه كه تعداد زيادي از زنان دور هم جمع شدند چندان اهميتي به افراد تازه وارد نمي‌دهند.
سلام پرشوقي به آنها مي‌كنم و اجازه مي‌گيرم كه كنارشان روي گوشه‌اي از نيمكت قرار بگيرم.... يكي از آنها اجازه نمي‌دهد و با چشم‌غره جايش را عوض مي‌كند، زير لب غرلند مي‌كند اما بقيه استقبال گرمي دارند مي‌خواهند بدانند نمي‌ترسم كه شانه به‌شانه‌شان نشستم .... يا تمايل دارند بدانند از آنها نفرت دارم يا دلم به حالشان مي‌سوزد....!
اگرچه بيان حسم به آنها كار ساده‌اي نبود اما باورشان نمي‌شد....
همه مي‌خواهند با هم دردودل كنند و وسط حرف يك ديگر بپرند،‌انگار دلشان لك زده براي حرف زدن ... مي‌گويند: چه خوب كه با ما حرف مي‌زني دلمون باز شد؛ پوسيديم انقدر آدم تكراري ديديم.....! اجازه سئوال نمي‌دهند؛ اصرار دارند بدانند كسي كه به عنوان خبرنگار كنارشان نشسته تا به حال لب به سيگار زده يا نه ...! تجربه دوستي‌هاي خاص داشته يا نه؟
دوران راهنمايي بدون نئشگي سر كلاس نمي‌رفتم
الهام «ب»، 20ساله، خودش را تمام و كمال معرفي مي‌كند و همزمان دود سيگار را به اشكال گوناگون درمي‌آورد... جوان است و ناآرام. مي‌گويد: منم روزنامه‌نگار بودم؛ باورت نمي‌شه؟ بيا همين الان با موبايلت زنگ بزن به روزنامه «...» بگو با الهام «ب» كار دارم .... بهت مي‌گن رفته مرخصي .... مسافرته... شايدم منو فراموش كرده باشن ... !
پدر الهام سرهنگ و جانباز 70 درصد است، الهام هفت سالي مي‌شود كه مواد مصرف مي‌كند و طي يك سال دو بار براي ترك آمده و هر بار هم دوباره به مواد تن داده؛
دو روز ديگر مرخصم؛ نمي‌دانم مواد بكشم يا نكشم
الهام همان‌طور كه پراكنده حرف مي‌زند، چهره‌اش بي‌تاب است ادامه مي‌دهد: روزي 30 تا قرص روان‌گردان مصرف مي‌كردم هفت سال پيش از الكل شروع شد، از اول راهنمايي سر كار رفتم .... راهنمايي هم تا نئشه نمي‌شدم نمي‌تونستم سر كلاس بشينم .... هفت سال مواد مصرف كردم و الكل خوردم اما خانواده‌ام كمتر از يك ساله كه فهميدن....! انگشتش را فشار مي‌دهد، هفت سال با من زندگي كردن و نفهميدن .... دو روز ديگه هم دارم مي‌رم خونه ... نمي‌دونم بكشم .... نكشم .... چي كار كنم؟
الهام: تنها چيزي كه آرومم مي‌كنه مواده .... دو ماه به اصرار خانواده‌ام واسه ترك اومدم اما پذيرش نمي‌شدم .... آخه لغزشي‌ام، توي يك سال بارها بعد از ترك دوباره مصرف كردم .... با سيگار آروم مي‌شم، اگر سيگارم قيچي كنن كه من رو در و ديوارهام .... من آخر خطم .....
اين را مي‌گويد و هفت ـ هشت نفري، قهقهه زنان پاهايشان را به زمين مي‌كوبند ....
ناهيد 33 سال دارد از دو پسرش كه حرف مي‌زند بغض مي‌كند، انگشتان دستش را دو تا يكي صدا مي‌دهد، براشون مادري نكردم، همسر خوبي هم نبودم اما شوهر مهربوني دارم .... اعتياد زندگي رو ازم گرفت ... ازدواج كه كردم چيزي از اعتيادم نگفتم و زندگي كردم اما وقتي از ريخت و قيافه افتادم و بدخلقي كردم شوهرم فهميد .... خودم مي‌فهمم كه بچه‌هام حالشون از قيافم به هم مي‌خوره ....!
الهام رو به ناهيد مي‌گويد: بابا خوش به حال شماها كه لااقل مي‌گيد دلتون واسه بچه‌تون تنگ شده من نمي‌دونم برم خونه واسه كي ذوق كنم ...!
شوهرم نوزاد سه روزه‌مان را براي مواد فروخت
شيرين روسري‌اش را به گلو سفت مي‌كند خودش مي‌گويد 28 سال دارد اما چهل ساله مي‌خورد، جاي تيغ و خودزني روي دستش هنوز مانده .... همانطور كه دست به زير چانه دارد مي‌گويد: چهار سال قبل شوهرم در به دره زهر ماريش بود كه بچه‌ي سه روزم رو فروخت ..... فقط چهار بار به بچه‌م شير دادم .... همون چهار بار هم از ترس معتاد شدنش نصفه‌كاره شيرش مي‌دادم ... آخه قبل از بارداري معتاد بودم ...!
نوزادم علائم اعتياد و خماري داشت
فهيمه كه همچنان گوش مي‌داد و تمايلي به حرف زدن نداشت به ميان حرف‌هاي شيرين پريد و گفت: من هم زمان بارداري معتاد بودم، يك وعده در ميان به سپهر، پسرم شير مي‌دادم.... يك وعده شير خودم، يك وعده شيرخشك .... با اينكه طي بارداري با پزشك مشورت مي‌كردم اما پسرم زمان نوزادي علائم خماري، درد شكم و بدن داشت ...
الهام مي‌خواهد باز از پدر مادرش حرف بزند ....؛ از روزي مي‌گويد كه وقتي پدرش براي عيادت آمد، از دندان افتاده‌اش ترسيد؛ با بي‌تمايلي مي‌گويد: با اينكه دوره اقامتي اين مركز 28 دوره بوده، اما خانوادم اصرار دارن يك دوره مجدد هم اينجا بمانم اين يعني الهام شوت، الهام ديگه نمي‌خوايمت....!
دارو درماني ممنوع است
به گزارش خبرنگار ايلنا، مركز اقامتي زنان زير نظر جمعيت خيريه «تولد دوباره» اداره مي‌شود اين مركز بر اساس پروتكل درماني مصوب سازمان بهزيستي كار مي‌كند. معتادان زن تحت يك دوره درماني 28 روزه قرار مي‌گيرند.
كمك معتاد به معتاد اساس كار اين مركز اقامتي است، وضعيت متقاضيان در ابتدا توسط يك شورا ارزيابي مي‌شود و در كمپ پذيرش مي‌شوند .... قبل از پذيرش تفتيش بدني مي‌شوند، اگر به اجبار آمده باشند كه به هر طريقي مواد حمل مي‌كنند تا آخرين لحظه نيز به دنبال موادند، تمايل به همكاري ندارند و سرانجام يا فرار مي‌كنند و يا مسئولان را به ستوه مي‌آورند .... اگر هم اراده خودشان به ترك باشد كه مي‌مانند و از برنامه‌هاي بهبودي استفاده مي‌كند...
زناني كه رفتارهاي پرخطر دارند توسط پزشك مركز شناسايي و به مراجع بالاتر براي انجام تست‌هاي پيشرفته‌تر ارجاع داده مي‌شوند.
فاطمه محب‌علي مدديار خانواده و دبير كمپ است كه همسر معتاد دارد، او مي‌گويد: مدت شش ماه است كه در مركز خودزني و دگرزني نداريم؛ قبلا به دست و پاهاشون تيغ مي‌زدند و با شيشه به هم حمله مي‌كردند اما الان از اين خبرها نيست....!
او به ايلنا مي‌گويد: پروتكل درماني اجرا شده به اين صورت است كه هيچ دارويي به معتادان داده نمي‌شود بلكه آنها از جنبه‌هاي معنوي و رواني حمايت مي‌شوند، در فرايند سم‌زدايي نيز آنها را با فرايند بيماري‌شان آشنا مي‌كنيم.
به گفته دبير كمپ، از آب براي كاهش درد زنان معتاد استفاده مي‌كنيم، خدمت‌گذاران هم جزو افراد بهبوديافته هستند كه دوره‌هاي قبلي را پشت سر گذاشتند و به افراد ديگر در فرايند سم‌زدايي كمك مي‌كند.
ريالي به مركز اقامتي زنان كمك نشده است
عباس ديلمي‌زاده رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» در حاشيه بازديد خبرنگاران از اين مركز اقامتي مي‌گويد: اين مركز سه سال گذشته از سوي اداره آسيب‌هاي اجتماعي شهرداري تهران راه‌اندازي شد و تنها مركز پابرجاي مجوزدار رسمي كشور است كه اعتبارات آن به طور كامل از سوي جمعيت «تولد دوباره» تامين مي‌شود، اگرچه سال اول تاسيس، قراردادي با اداره آسيب‌هاي اجتماعي بسته شد تا كمك‌هايي به اين مركز اقامتي شود اما متاسفانه طي سه سال هيچ كمكي نشده است.
او به مشكلات اشاره مي‌كند و در مقايسه راه‌اندازي كمپ‌ زنان با كمپ مردان ادامه مي‌دهد: مشكلات مربوط به زنان ده برابر بيشتر است در عين حال متاسفانه براي راه‌اندازي و انجام هر اقدامي براي زنان معتاد مقاومت‌ها نيز بيشتر است.
ديلمي‌زاده اگرچه اعلام مي‌كند كه پس از يك سال از زمان ترخيص پيگيري‌هاي پس از درمان دارند، اما نگران مشكلات مالي جمعيت است و اعلام مي‌كند: با وجود آنكه زنان پس از بهبود در اين مركز با ده‌ها مشكل اجتماعي و حقوقي در زمينه فرزندان، همسر و خانواده مواجه هستند اما هيچ نهادي تاكنون دست ياري به سوي‌شان دراز نكرده است، در عين حال متاسفانه اگر در مركز ترك اعتياد مردان 10-15 درصد معتاد بي‌بضاعت وجود دارد در مركز زنان 40 درصد معتادان بي‌بضاعت هستند.
40 درصد از زنان معتاد بي‌بضاعت‌اند
رئيس جمعيت خيريه «تولد دوباره» صادقانه از عملكرد سه ساله اين مركز اقامتي ويژه زنان مي‌گويد: تاكنون حدود دو هزار نفر از اين مركز ترخيص شده‌اند و تنها 22 درصد از افراد ترخيص شده از اين مركز همچنان در درمان‌هاي پرهيزمدار شركت مي‌كنند اما 78 درصد از زنان ديگر، به شرايط قبل از ترك برمي‌گردد.
او اين تفاوت معني‌دار را ريشه در عدم حمايت‌هاي ساير دستگاه‌ها مي‌داند و از اين مسئله گلايه دارد و ادامه مي‌دهد: هزينه واقعي 28 روزه اقامت هر زن معتاد در اين مركز 180 هزار تومان كه 60 هزار تومان توسط فرد تامين مي‌شود و از اين نظر تنها 40 درصد از زنان مي‌توانند اين رقم را بپردازند و مابقي بي‌بضاعت هستند، در اين شرايط مابقي اقدامات و كمك‌ها از سوي مردم و كمك‌هاي خيرين تامين مي‌شود.
ديوار هاي بلند مركز از سر اجبار است
ديلمي‌زاده به ديوارهاي بلند اين مركز اشاره مي‌كند و از اين بابت متاسف است؛ مي‌گويد مركز اقامتي زنان در دنيا ديوار بلند و حصار ندارد و زنان يا مردان معتاد در اين مركز احساس رهايي و آزادي مي‌كند اما آيا در ايران مي‌توان مركز زنان را بدون حصار رها كرد؟ متاسفانه مشكلات امنيتي و حمايتي اجازه نمي‌دهد كه ديوارها كوتاه بماند، چرا كه گاها مزاحمت‌هايي از سوي اثر صورت مي‌گيرد تا به امروز با شيوه مدارا با آنها كنار آمده‌ايم.
به گزارش خبرنگار ايلنا، قانون جديد مبارزه با مواد مخدر تصويب شده و اصلاحات آن نيز انجام شده است حال جاي بررسي دارد كه حق و حقوق زنان معتاد در اين قانون در نظر گرفته شده يا نه.
چه كسي مي‌داند شايد آرزوي امثال منيژه زن ميانسال معتادي كه مي‌خواهد آرزويش نگفته بماند، حمايت اجتماعي، اقتصادي و حقوقي مسئولان پس از درمان و ترك اعتياد باشد...
گزارش: سميه جاهدعطائيان



ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

گفت‌وگو با همیلا نیسگیلی، فعال حقوق زنان قربانیان خشونت‏های خانگی

خانه‌ی امن زنان کجاست؟

شکوفه منتظری - رادیو زمانه

«خانه‌های امن زنان»، نام مکان‌هایی است که در اختیار زنانی قرار می‌گیرند که تحت خشونت خانگی قرار دارند. در این خانه‌ها، علاوه بر این که زنان آسیب‌دیده از حیث خشونت، از سرپناهی امن برخوردار می‌شوند، از کمک و مشاوره‌ی متخصصان نیز برخوردار می‌شوند. بنا به دلایل امنیتی، نشانی این خانه‌ها مخفی و در بیش‌تر مواقع ورود مردان به آنها ممنوع است.

برخلاف تصوری که وجود دارد، خانه‌های امن برای زنان از اکتشافات جامعه‌ی مدرن و یا تنها اروپا نیست. در گذشته این شرایط به همت برخی از صومعه‌ها فراهم می‌شد. در قرن‌های گذشته حتی در خارج از اروپا به‌عنوان نمونه در ژاپن، در خانه‌هایی به نام «کاکه کومی‌ درا» زنانی که تحت خشونت‌های خانگی قرار گرفته بودند، با بچه‌های‌شان زندگی می‌کردند.

اولین خانه‌ی امن زنان در تاریخ معاصر در سال ۱۹٦٤ در کالیفرنیا شروع به‌کار کرد. این خانه‌ی امن از سوی یک گروه محلی بنیانگذاری شده بود و هدفش حمایت از زنان آسیب‌دیده از خشونت‌های خانگی بود؛ زنانی که همسران‌شان معتاد به الکل بودند. اولین خانه‌ی زنان در اروپای غربی در سال ١٩٧١ در انگلستان بنیانگذاری شد و بعد از آن در سال ١٩٧٦، هم در برلین و هم در کلن آلمان برای اولین‌بار تشکیل شد.


همیلا نیسگیلی

همیلا نیسگیلی، فعال سیاسی و اجتماعی، یکی از زنان ایرانی است که در یکی از خانه‌های امن شهر کلن آلمان مشغول به‌کار است.

او می‌گوید: خانه‌های امن زنان در آلمان در واقع برای دفاع و حفاظت از زنانی تشکیل شده که به‌ویژه مورد خشونت فیزیکی قرار گرفته‌اند. طرح ایجاد چنین خانه‌های امنی به دلیل این بود که کسانی که این زنان را مورد خشونت فیزیکی، تجاوز و خشونت قرارداده‌اند، نتوانند آنها را پیدای‌شان کنند. یعنی اساس خانه‌های امن براین است که نشانی‌‌های این زنان مخفی بماند و قابل دسترسی نباشد.

در این خانه‌های امن چه کمک‌های مشخصی به زنان آسیب‌دیده می‌شود؟

همان‌طور که گفتم ما به طور مشخص به زنانی کمک می‌کنیم که هم مورد خشونت قرار گرفته‌اند و هم این خشونت تمام نشده است. یعنی کسانی که این‌ زنان را مورد خشونت قرار داده‌اند، هنوز در پی آن هستند تا دوباره اینها را برگردانند به همان رابطه‌ی قبلی و دوباره مورد خشونت قرار دهند. به این علت زنانی که معمولاً به خانه‌های امن زنان می‌آیند، زنانی هستند که می‌خواهند مخفی شوند. در نتیجه به‌شدت از نظر روحی زیر فشار قرار دارند.

چون برای مسائلی که به‌هرحال برای این زنان به‌وجود آمده است، دلایل مختلفی وجود دارد که یکی از آنها می‌تواند این باشد که این رابطه، که به‌هرحال رابطه‌ای دو طرفه بوده و حتی نوعی وابستگی در آنها ایجاد کرده است؛ حتی نسبت به آن خشونتی که به این زنان روا می‌شود. در نتیجه مهم‌ترین مسئله در مورد زنانی که به اینجا می‌آیند، این است که به آنها از حیث روحی کمک شود تا تقویت شوند، دوباره خودشان را پیدا کنند و به خودشان متکی شوند.

چون خانه‌های امن آخرین پناه برای هر زن است. یعنی او راه‌های مختلفی را امتحان کرده تا به این نتیجه رسیده است که باید به این خانه بیاید. او مدتی طولانی تحت یک رابطه‌ی خشونت‌بار زندگی کرده و از نظر اعتماد به نفس به‌شدت صدمه دیده، به‌شدت آسیب‌دیده است. بنابراین برای ما مهم‌ترین کار این است که ابتدا اعتماد به نفس را به این زنان آسیب‌دیده برگردانیم.

آیا در این زمینه خدمات حرفه‌ای ارائه می‌دهید؛ به‌عنوان نمونه مشاوره‌ی حرفه‌ای؟

بله. کسانی که در خانه‌های امن برای زنان کار می‌کنند، همه‌شان مددکار اجتماعی هستند و در این زمینه درس‌ خوانده‌اند و تحصیلکرده‌ی این رشته هستند؛ و یا روان‌شناسی خوانده‌اند. ما این امکان را هم داریم که این زنان را نزد روان‌شناس بفرستیم. بستگی به مورد دارد. به‌هرحال اگر نیاز باشد، این زنان را نزد روان‌شناس هم می‌فرستیم.

ولی بیش‌تر مشاوره‌ی ما از نظر تنظیم روابط اجتماعی این زنان است و بازگرداندن آنها به آن رابطه‌ها و آن اجتماعی که در گذشته در آن زندگی می‌کردند و اکنون به شدت قطع شده است. این که فرد چگونه بتواند برای خودش دوباره آن را سامان دهد و در این حلقه‌ی اجتماعی خودش را پیدا کند، بحث دیگری است.

آیا شما در زمینه‌ی خدمات حقوقی هم به زنان آسیب‌‌دیده کمک می‌کنید؟

یک بخش اصلی کار ما این است که در کل برای زنان مشخص کنیم که از کجا و از چه امکاناتی می‌توانند برای بهبود وضعیت خود استفاده کنند. یعنی یک بخش جدی کار ما در واقع استفاده از امکانات موجود برای این زنان است. یعنی با توجه به آن شرایطی که آنها را به اینجا کشانیده، نگاه می‌کنیم تا ببینیم بنابر قوانین تأمین اجتماعی اینجا چه چیزهایی به‌شان تعلق می‌گیرد یا این که از نظر قوانین حقوقی، چه امتیازهایی به آنها تعلق می‌گیرد یا از چه زاویه‌هایی می‌توانند در معرض خطر باشند. پس بخشی از کار ما مشاوره‌ی حقوقی است.


آیا تمام زنان ساکن در خانه‌های امن، ازجمله آسیب‌دیدگان خشونت‌های خانگی هستند؟ به‌عبارت دیگر آیا این خشونت‌ها بیش‌تر از طرف همسران‌ این زنان صورت می‌گیرد یا موارد دیگری هم هست؟

من الان بیش از شانزده سال است که در محل کارم، در خانه‌ی زنان، دارم کار می‌کنم. من خیلی کم به‌خاطر دارم که موردی غیر از خشونت‌های خانوادگی در میان بوده باشد. حالا ممکن است به‌طور مستقیم از سوی همسر یک زن نباشد و از سوی خانواده‌ی همسرش یا خانواده‌ی خودش باشد. یعنی پدر، مادر و یا برادر این خشونت را اعمال کند. به‌هرحال هیچ کدام از این افراد بیگانه نیستند. به‌طور مشخص اما بیش‌تر خشونت مرد به زن و در روابط متقابل بین زن و مرد هست.

آیا هیچ شده که زنی بعد از مدتی سکونت در خانه‌ی امن زنان، بخواهد دوباره به سوی کسانی برگردد که او را مورد خشونت قرار داده‌اند؟

این رفتار، در روان‌شناسی، خیلی آشنا است. واقعیت این است که به‌هرحال یک رابطه‌ی خشونت‌بار سابقه‌ای دارد که در هر فرد می‌تواند نوعی وابستگی نسبت به آن ایجاد کند. هستند مواردی که زن علی‌رغم این که مورد خشونت واقع شده است، به همان رابطه‌ی قبلی برمی‌گردد. البته ما در گذشته، از این نوع موارد بیش‌تر داشتیم. به دلیل این که تا سال ٢٠٠٢ قوانین آلمان بدین صورت بود که در این گونه موارد پلیس مداخله می‌کرد.

یعنی همسایه‌ها یا خود زن‌ در یک وضعیت اضطراری با پلیس تماس می‌گرفتند و پلیس هم به آنجا می‌رفت و زن یا قربانی را که مورد خشونت قرار گرفته بود با بچه‌ها برمی‌داشت و به خانه‌های امن زنان می‌آورد. یعنی زن بر اساس یک انتخاب به اینجا نرسیده بود تا از این رابطه جدا شود. او یا فرد دیگری در یک وضعیت اضطراری، با پلیس تماس می‌گرفت، پلیس هم می‌رفت و او را از آن خانه خارج می‌کرد. مرد اما در خانه می‌ماند با همه‌ی امکاناتی که در خانه بود.

بعد از سال ٢٠٠٢ قوانین جدیدی برای حفاظت از قربانیان خشونت تنظیم شد. از آن پس، به‌ویژه در رابطه با مسائل خانوادگی و خشونت‌های خانوادگی، هنگامی که کسی به اداره‌ی پلیس مراجعه می‌کند، پلیس مرد یا کسی را که خشونت کرده با خود از خانه می‌برد و قربانی، که معمولاً زن‌ و بچه‌ها هستند، در خانه می‌مانند. برگه‌ای هم به دست فرد یا قربانی می‌دهند که مثلاً ده روز مهلت دارد تا تصمیمش را بگیرد که چگونه می‌خواهد ادامه دهد.

آیا می‌خواهد دوباره این مرد را به خانه راه بدهد یا نمی‌خواهد؟ در این ده‌روز هم مرد حق ندارد به‌هیچ وجه تا ٤٠ متری آن خانه نزدیک شود و همین‌طور حق ندارد هیچ گونه‌ تماس تلفنی با زن یا با بچه‌ها برقرار کند تا زن بتواند با آرامش کامل تصمیم خود را بگیرد. از آن زمان زنانی که به خانه‌ی زنان می‌آیند، کاملاً تصمیم‌ خودشان را گرفته‌اند. به خاطر همین من کم‌تر زنی را می‌شناسم که به رابطه‌ی خشونت‌بار گذشته‌اش برگشته باشد. یکی دو مورد بوده است. پیش از این بیش‌تر بود، ولی الان نه.

آیا امکان کار داوطلبانه در خانه‌های امن زنان وجود دارد؟

این بستگی به سیستم یا نوع کار هرکدام از این خانه‌های امن دارد. خانه‌های امنی که من در آنها کار می‌کنم، Autonome است. یعنی این خانه‌های امن مستقل مربوطه به پروژه‌ی مستقل زنان است به نام frauenhelfenfrauen که به زنان کمک می‌کنند. این پروژه در سال‌ ١٩٧٦ در آلمان پا گرفت و زنان فمینیست آلمانی در شهرهای مختلف آن را تحت عنوان انجمن کمک به زنان اجرا کردند. بخشی از این frauenhelfenfrauen‌ها اسم‌شان Autonome است. اینها بنابر بر اهدافی که دارند خود برنامه‌های‌شان را تنظیم می‌کنند و همه هم لزوماً یک‌سان نیستند.

ما دو خانه‌ی امن در شهر کلن داریم که در واقع زیر پوشش یک انجمن هستند. اینها نیروی کار داوطلبانه را قبول نمی‌کنند. در واقع پوزیسیون سیاسی‌شان است، موضع سیاسی‌شان است. به‌خاطراین که می‌گویند کار اجتماعی همیشه کاری است که زنان بی‌مزد و مواجب در جامعه کرده‌اند و ما دیگر اجازه نمی‌دهیم کار در خانه‌های امن زنان بازهم برای شهرداری بی‌مزد و مواجب باشد. به خاطر همین ما کار داوطلبانه نمی‌گیریم، ولی ممکن است در شهرهای مختلف برخوردهای مختلف وجود داشته باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

گزارش کوتاهی از شرکت حامیان مادران عزادار ایران در هفته حقوق در شهر جنوا-ایتالیا

گزارش کوتاهی از شرکت حامیان مادران عزادار ایران در هفته حقوق در شهر جنوا-ایتالیا


گزارش مشترک حامیان مادران عزادار ایران / دورتموند، فرانکفورت و لس آنجلس

از 15 تا 22 جولای سومین سال هفته حقوق در این شهر برگزار گردید که دو روز از آن به ایران و جنبش زنان و مادران عزادار ایران و جان باختگان راه آزادی اختصاص یافت .
حامیان مادران عزادار ایران از شهر ها و کشور های مختلف از جمله: فرانکفورت، دورتموند، اسلو، ایتالیا و لس آنجلس در این مراسم شرکت کرده با حضور فعال خود اکسیون های مختلفی را برگزار کردند.
این برنامه توسط مطبوعات ایرانی و خارجی نیز پوشش خبری وسیعی گرفت.
شرح برگزاری برنامه :
21 جولای 11.00
صبح در محله فیومارا
افتتاح فلکه زنان تهران بوسیله شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل 2003 و مارتا وینچنسی شهردار جنوا
17.00 در قصر تورسی
مراسم شهر وندی افتخاری خانم شیرین عبادی و پویا عزیزی از دانشجوبان جنبش
18.30
حقوق زن در دنیا
کنفرانس خانم شیرین عبادی
19.30
مصاحبه با خانم عبادی بوسیله ایلاریا کاوو , جنیفر کلارک و باربارا اسکیاوولی
20.30
نشست دانشجویان سبز ایرانی و دانشجویان جنوا هماهنگ کننده مارگریتا روبینو
20.30
فیلم هانا مخملباف
روزهای سبز
22.30
موسیقی ایرانی با شرکت گروه ایرانی اوینار

روز 22 جولای
ساعت 15
برنامه زنان سیاه پوش جنوا
با حصور خانم عبادی
با شرکت حامیان مادران عزادار ایران
در سالن نمایندگان
در قصر (پالاتزو) فراری جنوا

ساعت 20.30
یک مادر از مادران میدان دمایو لیتا بویتانو مادر دو پسرش مفقود شده در زمان کلنل ها که ایتالیایی تبار و لیدر تاریخی جنبش میدان د مایو و رییس انجمن مادران د مایو می باشد ,سخنرانی داشتند.



در این مراسم بیانیه مادران عزادار ایران و حامیان آنان قرائت شد که متن آن به شرح زیر می باشد
بیانیه مشترک جمعی از " مادران عزادار ایران" و حامیان آنان
در ایران وخارج ازکشور
در مراسم بزرگداشت جنبش زنان ایران و "مادران عزادار"
شهر جنوا/ایتالیا، 21 و 22 جولای 2010
مدت زمانی کوتاه بعد از انقلاب 57، درتیر ماه 1360، صدها دختر و پسر جوان به اتهام داشتن اعلامیه و نشریه یا هواداری از سازمانهای سیاسی به دست جمهوری اسلامی اعدام شدند. چند سال بعد در تابستان 67 ، رژیم علاوه بر شکنجه و تجاوز زندانیان، دست به "پاکسازی" در زندانها زده هزاران تن از دستگیر شدگان و زندانیان سیاسی را حتی در شرایطی که بعضاً دوران محکومیت شان رو به اتمام بود ،به طور گروهی اعدام و پیکر های آنان را مخفیانه در گور های جمعی به خاک سپرد. خاوران تهران تنها یکی از نقاط، از دهها گورهایی جمعی است که در گوشه و کنار ایران ، بهترین فرزندان ایران را در خود کاشته است ؛ خاکی که امروز از دل آن هزاران جوان آزادی خواه دیگر روییده است

مادران، خواهران، همسران و فرزندان اعدامیان علی رغم همه فشار ها و سرکوبها در تمامی این سالها هر هفته به خاکهای خاوران سر زده تا مانند خاری در چشم دشمن باشند . اگر چه بسیاری از آن مادران چشم بر جهان بستند بی آنکه شاهد محاکمه ی آمرین و عاملین این جنایتها باشند، پیگیری و پایداری مادران و خانواده ها در حفظ خاوران به عنوان سندی از جنایات جمهوری اسلامی نقطه ی عطف جنبش دادخواهی مادران تا به امروز است.

پس از انتخابات 1388 وتقلب انتخاباتی که منجر به تظاهرات میلیونی مردم ایران شد ، مادران ایران بار دیگرشاهد شکنجه، تجاوز و اعدام فرزندانشان شدند و باوجود دردی جانکاه که در سینه داشتند، با عزمی راسخ ، وحدت خود را حفظ کرده وبه عنوان یکی از نخستین پرچمداران راه آزادی، در تاریخ اخیر مبارزات ایران به ثبت رسیدند. به این ترتیب گروه مادران عزادار در تیر ماه سال گذشته فعالیت خود را با حضورهمیشگی و هفتگی در پارک لاله تهران آغاز کرد. سکوت آنان، اندک اندک در گوش رژیم به فریادی دهشتناک تبدیل شد تا جاییکه حکومت حتی از پاره کردن عکس فرزندان آنان که تنها سلاح آنان بود، دریغ نکرد وبه هر روشی متوسل شد تا از دیدار آنان جلوگیری کرده و راه بر فعالیتهای شان ببندد. امروز شاهد آنیم که تلاشهای رژیم برای خفه کردن صدای مادران نه تنها به شکست انجامید بلکه مردم از سراسر ایران و دیگر نقاط جهان به حمایت از مادران داغدار به پا می خیزند و صدای داد خواهی شان هر روز رساتر به گوش می رسد.
فعالیت های شبانه روزی مادران عزادار ایران در جهت دفاع از حقوق بشر ، در شرایط خفقانی که بر جامعه حاکم است و تلاش حامیان آنان درتمام نقاط دنیا در جهت افشاگری آنچه بر آنان و فرزندانشان تا کنون گذشته است، چنان گسترده و منسجم بوده که توانسته است توجه جهان را به جنبش آزادیخواهانه و برابری طلبانه ی ایران جلب کند. آنان اکنون علیرغم ارعاب و دستگیریهای مکرر از طرف رژیم با ایفای نقش مادرانه ی خود برای تمامی ملت ، جمهوری اسلامی را مسئول جنایات 31 سال گذشته دانسته وآنان را موظف به پاسخگویی کرده است

امروز ما به همت شهردار شهر جنوا خانم مارتا وینچنسی همراه با مادران میدان مایای آرژانتین و زنان سیاه پوش ایتالیا اینجا جمع شده ایم تا با پرده برداری از مجسمه "زن ایرانی" مبارزات زنان و مادران ایران را گرامی بداریم. باشد که این امر مرهمی بر زخم های قلب آنان و پاداشی به فعالیتهای داد خواهانه شان باشد.

اینک بار دیگردستهای زنان صلح طلب و آزادیخواه جهان ،مانند زنان سیاهپوش ایتالیا و مادران میدان مایا را به گرمی می فشاریم که در طول یکسال گذشته همواره "مادران عزادار"ایران را از حمایت
های بیدریغ خود بهره مند کرده اند.

در انتها از همه ی مردم جهان و تمامی نهادهای مدنی و جوامع بین المللی می خواهیم پشتیبانی خویش را از خواسته های مادران ایران اعلام کرده ، تلاش نمایند تا به هر طریق ممکن حکومت جمهوری اسلامی را ملزم به رعایت حقوق بشردر آن مملکت نمایند:

1ـ آزادی فوری و بی قیدو شرط کلیه ی زندانیان سیاسی
2 ـ معرفی عاملین وآمرین دستگیری ، شکنجه و اعدامها و محاکمه ی علنی آنان در دادگاه های مردمی
3 ـ ممنوعیت شکنجه و اعدام
این فریاد مادران ایران و حامیان آنها ست برای دادخواهی و علیه فراموشی
جمعی از مادران عزادار ایران و گروههای حامی آنان در خارج از کشور
- همبستگی با مادران عزادار ایران / فرانکفورت/المان
- حامیان مادران عزادار ایران/ لس آنجلس/ آمریکا
- مادران صلح دورتموند/ حامیان مادران عزادار ایران/ آلمان
- مادران ایرانی هامبورگ/ آلمان
- گروه همبستگی مادران / کلن/آلمان
- حامیان مادران داغدار ایران/ لندن
- حامیان مادران عزادار/اسلو/ نروژ
- گروه همبستگی با مادران عزادار ایران / وین/ آتریش
- همبستگی با مادران عزادار ایران / ایتالیا
- حامیان مادران/ساکرامنتو/ آمریکا
- همبتسگی با مادران عزادار ایران/بن/آلمان
- همبستگی با مادران عزادار ایران /فلورنس/ایتالیا


22 جولای جنوا- ایتالیا
افتتاح میدان زنان تهران
مراسم شهرندی افتخاریخانم عبادی و آقای پویا عزیزی
برنامه زنان سیاهپوش جنوا با حضور خانم عبادی
امضای پتیشن

اکسیون در میدان فیرراری
دیدار حامیان مادران عزادار ایران با خانم لیتا بویتانو
از مادران پلازا دمایو



ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

مُثله اندام جنسی دختران و زنان تحت عنوان ختنه -گردآوری و ترجمه: سلورا لزرجانی



شهروند: بر اساس برخی باورهای فرهنگی و مذهبی، قسمتی یا همه ی اندام خارجی جنسی دختران و زنان (نه به منظور درمان)، قطع می شود. افرادی که باور به قطع عضو جنسی دختران و زنان دارند معتقدند با این عمل نه تنها به دخترانشان صدمه نمی زنند، بلکه خوشبختی او را در آینده تضمین و نام نیک خانواده را حفظ می کنند.
در مورد به کار بردن واژه ای که مفهوم واقعی این عمل خشونت بار را نشان دهد (تحت عنوان ختنه، بریدن اندام جنسی زنان Female genital cutting) قطع اندام جنسی زنان (Female genital mutilation) اختلاف نظر وجود دارد. در گذشته برخی واژه ختنه را به کار می بردند که به نحوی با ختنه در مردان ارتباط پیدا می کرد. کلمه ختنه می تواند مفهوم واقعی تاثیرات مخرب فیزیکی و روانی ناشی از بریدن عضو جنسی زنان را پنهان کند. بر این اساس سازمان بهداشت جهانی و یونیسف “قطع عضو” (FGC/M) را برای این عمل در نظر گرفتند که نه تنها چگونگی عمل بلکه خشونتی که نسبت به حقوق انسانی دختران و زنان صورت می گیرد را نیز در بر می گیرد.
عمل خشونت بار قطع عضو جنسی زنان در سراسر جهان و خصوصاً به میزان زیادی در آفریقا و آسیا اتفاق می افتد. سازمان عفو بین الملل تعداد زنانی را که در سطح جهان قطع عضو جنسی شده اند بین 100 تا 140 میلیون اعلام کرده است و روزانه بیش از 3 میلیون دختر در معرض خطر قطع عضو جنسی قرار دارند. این عمل بیشتر در 28 کشور آفریقائی صورت می گیرد که از سنگال در جنوب آفریقا تا اتیوپی در مشرق و از مصر در شمال تا به تانزانیا در جنوب گسترش می یابد. این عمل در برخی شبه جزیره های عربی نیز دیده می شود، ولی بیشتر در مصر، سودان، اتیوپی و مالی متداول است.
این عمل به طور پنهانی در برخی از نواحی خاورمیانه نیز صورت می گیرد بخصوص در نواحی شمال عربستان سعودی، جنوب اردن و شمال عراق (کردستان). مطالعات اخیر نشان داده است که در دهکده ای در عراق به نام حصیرا بیشتر از 60 درصد زنان و دختران قطع عضو جنسی شده اند. عمل FGM به مقیاس کمتری در اندونزی، مالزی، پاکستان و هند نیز اتفاق می افتد. یونیسف در سال 2003 اعلام کرد که بیش از 97 درصد زنان متأهل مصر قطع عضو جنسی شده اند. در استرالیا، کانادا، نیوزلند، آمریکا و اروپا نیز مهاجران به صورت های مختلف دست به این عمل می زنند.
FGM معمولاً بین سنین چهار تا هشت سالگی انجام می شود و در زمان نوزادی یا بلوغ نیز اقدام به این عمل می شود. بر اساس آمار سال 2007 سازمان بهداشت جهانی، تا آن سال 91 درصد قربانیان FGM دختران 4 تا 10 ساله بوده اند. غیر قانونی بودن این عمل سبب شده است که این عمل پنهانی انجام شود و به شیوه سنتی با استفاده از قیچی، تیغ و چاقو توسط افرادی که هیچگونه آموزش پزشکی ندیده اند، صورت گیرد. این افراد سنتی عمل قطع عضو را بدون بیهوشی و ضد عفونی کردن ابزار مورد استفاده انجام می دهند که این شیوه کار می تواند سبب شوک ناشی از خونریزی زیاد شده و به مرگ منتهی شود و استفاده از ابزار آلوده نیز احتمال انتقال بیماریهای جنسی از قبیل هپاتیت و ایدز گردد.
قطع عضو جنسی در درازمدت خطرات جدی گوناگونی را به وجود می آورد. با مسدود شدن میزان زیادی از راه عبور ادرار و خون عادات ماهانه، مجاری اداری و دستگاه تناسلی به طور مکرر دچار عفونت می شوند و نازائی و کیست و سایر مشکلات دیگر را موجب می شود. این عمل در واژن زخمهائی باقی می گذارد که عمل جنسی را دردناک می کند و متخصص زنان را در انجام تستهای گوناگون با مشکل مواجه می کند و در هنگام زایمان نیز خطراتی برای مادر و کودک به وجود می آورد.
در سال 2007 بدر شاکر دختر 12 ساله مصری که اندام جنسی او قطع گردید به دلیل استفاده بیش از اندازه از مواد بیهوش کننده درگذشت. زینب عبدل غنی مادر این دختر مبلغی معادل 9 دلار آمریکا (60/4 پوند، 82/6 یورو) به خانم دکتری برای انجام این عمل در کلینیکی غیرقانونی پرداخت کرده بود. مادر ابراز کرد که دکتر تلاش کرد به او 3000 دلار بدهد تا او مبادرت به اقدامات قانونی نکند، اما او نپذیرفته است. در سال 2007 ، مصر پس از مرگ بدر شاکر قانون ممنوعیت قطع عضو جنسی زنان را به تصویب رساند.
قطع عضو جنسی سبب آسیبهای روحی در دختران و زنان نیز می شود. در سال2010 آماری در روز جهانی مبارزه با قطع عضو جنسی زنان در هلند در مورد پناهندگان و بهداشت آنها نشان می دهد که بسیاری از زنان تحت FGM دارای مشکلات روحی هستند. تحقیق از66 زن آفریقائی هلندی در این مورد نشان داد که آنها تحت فشار روحی هستند و مضطرب و پرخاشگرند و در ارتباط گیری دچار مشکل هستند و از تثبیت رابطه دچار وحشت می شوند. آمار تخمینی نشان می دهد که سالانه50 دختر و زن در هلند قطع عضو جنسی می شوند. تعداد زنانی که در آمریکاFGM می شوند معلوم نیست. کشورهای غربی هنوز در این مورد با مشکلات مواجه هستند، زیرا برخی مهاجران دخترانشان را به کشور زادگاهشان می برند و قبل از برگشتن عمل قطع عضو جنسی را در مورد آنان انجام می دهند.
برخلاف وجود قانون ممنوعیت FGM این سنت در بسیاری از جوامع و فرهنگها هنوز پابرجاست و در خفا صورت می گیرد و در بسیاری از موارد اجرای قانون ممنوعیت FGM جزء اولویت های اولیه دولتها نیست. برخی کشورها نیز آموزش افرادی که مبادرت به این کار می کنند را بر غیرقانونی کردن آن ترجیح می دهند. تحت فشار سازمان بهداشت جهانی و جمعیت های متعدد، در بسیاری از کشورها قانون منع قطع عضو جنسی زنان به تصویب رسیده است. سازمان بهداشت جهانی و مدافعان حقوق زنان می گویند تغییر این فرهنگ در هر کشوری بستگی به دولت و سازمان های فعال داخلی آن کشور دارد و موفقیت در پیشگیری از این عمل، بدون آموزش و حمایت قانونی داخلی، توسط فشارهای خارجی اندک است.
در برخی کشورها که بریدن عضو جنسی زنان متداول است، مسئولان برای کاهش آسیب فیزیکی به دختران و زنان از بیمارستان ها و دکترها خواسته اند که عمل FGM را با آسیب های کمتری انجام دهند. در واقع این عمل نوعی تخلف نسبت به جامعه بین المللی پزشکی است و افراد با این باور فرهنگی، FGMرا حمایت می کنند که به راهشان ادامه دهند. مخالفان قطع عضو جنسی زنان توسط پزشکان می گویند حرفه پزشکی ایجاب می کند که پزشکان حتی برخلاف باورها و اعمال فرهنگی جامعه به بیمارانشان صدمه نزنند.
در زمینه مخالفت با قطع عضو جنسی زنان از دو منظر بدان توجه می شود: بهداشتی (که از سلامت جسمی و روحی زنان دفاع می شود) این دیدگاه مخالف فراهم کردن تجهیزات پزشکی جهت کاهش ریسک خطر در اقدام به عمل FGM هستند. و از منظر حقوق بشر که چهار مورد از مسائل مورد بحث در دامنه حقوق بشر را در بر می گیرد: خشونت علیه زنان، حقوق کودکان، رهائی و آزادی از شکنجه و حق سلامت و بهداشت و یکپارچگی بدن.
سازمان ملل متحد، سازمان بهداشت جهانی، تمام کشورهای اروپائی و آمریکائی و بیشتر کشورهای آسیائی، قطع عضو جنسی زنان را ممنوع اعلام کرده اند. تا سال 2007 سیزده کشور آفریقائی نیز به این جنبش پیوستند و این عمل را ممنوع کردند، اما رشد تعداد زنان قطع عضو جنسی نشان می دهد که در بیشتر کشورهای آفریقائی این سنت همچنان قوی است و زنان و دخترانشان قربانی این خشونت هستند، هنوز قانونی برای ممنوعیت این عمل تصویب نشده است.
در طی سال ها تلاش های هماهنگ زیادی توسط سازمان بهداشت جهانی WHO و گروه های مختلف در پایان بخشیدن به عمل خشونت بار قطع عضو جنسی زنان و دختران صورت گرفته است و سازمان ملل روز 6 فوریه را روز جهانی علیه قطع عضو جنسی زنان اعلام کرده است.
گزارش هایی مربوط به بریدن عضو جنسی دختران در ایران از جنوب و غرب کشور می رسند. مُثله کردن اندام جنسی دختران، در استان های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان معمول است.
هرمزگان و بنادر گنگ و جاسک از جمله شهرهای جنوبی ایران هستند که در آنها عمل FGM یک رسم است. در غرب ایران عمل FGM در آذربایجان، اورامانات، بانه، پاوه، پیرانشهر و حتی اطراف ارومیه در موارد متعدد به چشم می خورد.
با وجودی که سازمان ملل، نهادهای حقوق بشر و حقوق زنان، سال هاست که برای توقف چنین رسمی در جوامع آفریقائی، عربی و اسلامی تلاش می کنند و در چند کشور آفریقائی از جمله مصر، قوانینی علیه قطع عضو جنسی زنان تصویب شده اند، در ایران هنوز انجام این سنت به طور رسمی تائید نمی شود و دولت نیز تاکنون اقدامی برای جلوگیری از آن انجام نداده است.
“واریس دیری” یک قربانی مثله جنسی از تجربه هولناکش در سن پنج سالگی از قطع عضو جنسی خود می گوید. تجربه ی دردناک او را از زبان خودش که در سایت “آگاهی” منتشر شده، می خوانیم.
ساندی اکسپرس”واریس دیری” را “گل صحرا” خوانده و می نویسد، “گل صحرا” داستان زندگی زنی است که همواره خواسته است و یافته است. زنی که در بیابان های سومالی به دنیا آمده و حال به عنوان یک سوپر مدل و سفیر سازمان ملل در نیویورک زندگی می کند. در سیزده سالگی از خانه اش فرار می کند، زیرا نمی خواسته تن به ازدواج اجباری با یک مرد 60 ساله در ازای پنج شتر بدهد. بیابان های سومالی را روزها بدون آب و غذا درنوردید تا همانند دیگر زنان قبیله اش زندگی نکند و زندگی را آنطور که خود می خواهد تجربه کند.
او در پنج سالگی تجربه وحشتناک ختنه را داشته، قبل از خودش شاهد ختنه خواهر بزرگترش نیز بوده که بخشی از کتاب زندگی نامه اش را به آن اختصاص داده است. در این بخش جزییات این عمل را با جزییات به تصویر می کشد. “واریس دیری” بعدها توانست در لندن به یک مدل تبدیل شود و در این راه به شهرت برسد ولی شهرت امروزی او به دلیل فعالیت هایش در مقام سفیر سازمان ملل در مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است.

عملی که طبق آمار منتشره سازمان ملل هر روزه بر روی 6000 دختر بچه انجام می گیرد. (توضیح: براساس تازه ترین گزارش یونیسف روزی 8 هزار دختر و زن در سطح جهان ختنه می شوند.)

«واریس دیری» در کتابش، داستان ختنه شدنش را اینچنین بیان میکند:

آن شب هیجان زده بیدار ماندم تا ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است. هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانی که تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می گرایید، او با ایما به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلوخوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می دانم چرا دختران را صبح زود با خود می برند. می خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه هر چند گیج بودم ولی به سادگی آنچه می گفتند انجام می دادم. ما از محل اطراقمان دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می مانیم.» و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان به آهستگی روشن می شد؛ به سختی اشیاء را تشخیص می دادم و به زودی صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت: «خودت هستی؟»

«بله اینجایم»، هنوز هیچ چیز نمی دیدم فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به صخره صافی اشاره کرد و گفت: «آنجا بنشین.»

بدون هیچ سلام و کلامی. بدون هیچ احوالپرسی. بدون هیچ توضیحی که قرار است چه اتفاقی بیفتد و بگوید بسیار دردناک است و تو باید دختر شجاعی باشی. هیچی. زن جلاد فقط به کارش پرداخت.

مادرم تکه ای از ریشه درخت کهنسالی برداشت و مرا بر روی سنگ نشاند. پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند، پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درخت را بین دندانهای من گذاشت. گفت: «گازش بزن» .

از ترس خشکم زده بود … مامان به من تکیه داد و نجوا کرد: «می دانی که من نمی توانم نگهت دارم. من اینجا تنهایم. پس سعی کن دختر خوبی باشی عزیزم. به خاطر مامان شجاع باش». من به بین پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی در حال آماده شدن است. او شبیه دیگر پیرزنان سومالیایی بود (با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای) با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. او عبوسانه به من نگاه کرد، یک نگاه مرده در چشمانش بود. سپس به جستجو در کیف گلیمی کهنه اش پرداخت. چشمانم بر رویش ثابت مانده بود، چون می خواستم بدانم قرار است با چه چیزی مرا ببرد. من منتظر یک چاقوی بزرگ بودم ولی در عوض یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخلش را می گشت و در نهایت یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. از این رو به آن رو چرخاند و امتحانش کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزییات. من خون خشک شده ای بر روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. بر روی تیغ تفی کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد، مادرم دستمالی را بر روی چشمانم کشید.
چیزی که بعد از آن حس کردم بریدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می شنیدم. وقتی به گذشته فکر می کنم، حقیقتاً نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برای من افتاده است. فکر می کنم در حال سخن گفتن از شخص دیگری هستم. هیچ طریقی در دنیا وجود ندارد که من بتوانم به وسیله آن توضیح دهم که احساسش چگونه بود. مثل این است که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن شماست.

من حتی یک اینچ هم تکان نخوردم ـ زیرا «امان» [خواهرم] را به یاد می آوردم، و می دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. می خواستم مامان به من افتخار کند. طوری آنجا نشسته بودم که انگار از سنگ ساخته شده ام. با خودم می گفتم اگر تکان بخورم شکنجه بیشتر طول خواهد کشید. متأسفانه، پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. دعا می خواندم، خدایا، لطفاً اجازه بده زود تمام شود. چنین شد. چون من از حال رفتم.

وقتی بیدار شدم گمان می کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک پشته از خارهای درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملاً بی حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می کردم بمیرم. احساس کردم به بالا شناور شدم و دور از زمین دردم را پشت سر گذاشتم و چند متر بالاتر از صحنه به پایین نگاه می کردم و این زن را که بدنم را به هم می دوخت – هنگامی که مادر بیچاره ام مرا در بازوانش گرفته بود- تماشا می کردم، در این لحظه احساس آرامش کاملی داشتم. دیگر نگران یا هراسان نبودم.

خاطره ام در این لحظه به پایان می رسد تا جاییکه چشمانم را باز کردم و آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره دراز کشیده بودم. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود به طوری که نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم ولی او رفته بود. به تنهایی دراز کشیدم به فکر اینکه بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. سرم را به سمت سنگ برگرداندم، با خون، خیس شده بود. مثل اینکه حیوانی را آنجا سلاخی کرده باشند. تکه هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سر ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سرپناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم.

چند هفته تنهای تنها تا کاملاً خوب شوم.

من فکر کردم عذاب تمام شده تا زمانی که می خواستم ادرار کنم. حالا می فهمیدم چرا مادرم گفت زیاد آب و شیر ننوشم. بعد از ساعتها انتظار، برای دستشویی رفتن می مُردم. ولی پاهایم بسته شده بود و نمی توانستم حرکت کنم. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طناب هایم را باز کنم. چون اگر زخم ها از هم باز می شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می گرفت. باور کنید این آخرین چیزی بود که می خواستم.

به خواهرم گفتم: «من باید به دستشویی بروم». نگاهی که او به صورتم انداخت به من می گفت که اصلاً خبر خوبی نیست. گودالی در شنها برایم آماده کرد و مرا به آن سمت غلتاند. اولین قطره ای که از من خارج شد، تیر شدیدی کشید، انگار که اسید پوستم را می خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون (در زمان پریود) باز گذاشت. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است. وقتی ادرار در محل زخم خون آلود جمع شد و قطره قطره از بین پاهایم بر روی شنها می ریخت(هر لحظه فقط یک قطره) هق هق گریه من شروع شد. حتی وقتی که زن جلاد مرا تکه تکه می کرد من گریه نکرده بودم. ولی حالا بدجور می سوخت و هیچ طوری نمی توانستم تحملش کنم.

بعد از ظهر، وقتی هوا تاریکتر شد، مادرم و امان به خانه برگشتند و من تنها در پناهگاهم ماندم. در آن لحظه از تاریکی نمی ترسیدم، یا از شیرها یا مارها، یا حتی اینکه آنجا بی پناه دراز کشیده ام بدون آنکه بتوانم بدوم. تا لحظه ای که خارج از بدنم شناور شدم و تماشا کردم که پیرزن چگونه آلت تناسلیم را به هم می دوخت، هیچ چیز نمی توانست مرا بترساند. من به سادگی مثل یک کنده درخت بر روی زمین سخت دراز کشیدم. بدون ترس، همراه با درد، بی هیچ حسی از مردن یا زنده ماندنم. نمی توانستم به این فکر کنم که دیگران در خانه دور آتش نشسته اند و می خندند و من اینجا در تاریکی دراز کشیده ام.

همچنان که روزها گذشتند و من در پناهگاهم دراز کشیده بودم. آلت تناسلیم عفونت کرد و تب کردم. هوشیاریم را از دست داده بودم و از درد ادرار عذاب می کشیدم، از ترس ادرارم را نگه می داشتم تا وقتی مادرم گفت: «اگر ادرار نکنی میمیری». سپس شروع کردم و به خودم فشار آوردم… ولی زخمم عفونی شده بود و در یک لحظه اصلاً نمی توانستم ادرار کنم … جدا از اینکه من تنها با پاهای بسته آنجا دراز کشیدم و منتظر بودم تا زخمم خوب شود. تبدار، بی حوصله و بی حال؛ هیچ کاری نمی توانستم بکنم ولی متعجب بودم که چرا؟ همه این چیزها برای چه بود؟ در آن سن نمی توانستم چیزی درباره سکس بفهمم. تمام چیزی که می دانستم این بود که با اجازه مادرم قصابی شده بودم و نمی توانستم بفهمم چرا؟
بالاخره مادرم آمد و من کشان کشان به خانه رفتم، پاهایم هنوز بسته بود. اولین شب بعد از برگشتم، پدرم پرسید: «چه احساسی داشت؟» گمان می کنم منظورش وضعیت جدید زنانگی ام بود ولی همه چیزی که می توانستم به آن فکر کنم درد بین پاهایم بود. با اینکه فقط 5 سالم بود، به سادگی لبخند زدم و چیزی نگفتم. چه چیزی درباره زن شدن می دانستم؟ با اینکه چیز زیادی نمی فهمیدم ولی درباره زنان آفریقایی می دانستم: زندگی کردن با رنج در موقعیت منفعل و بی پناه یک کودک را می شناختم.
پاهایم به مدت یکماه بسته و زخمم بهبود یافته بود. مادرم مدام خاطرنشان می کرد که نَدوم و نَپرم، بنابراین من با احتیاط می شلیدم. من همیشه فعال و با انرژی بودم و مثل یک یوزپلنگ می دویدم، از درخت بالا می رفتم، از روی سنگها می پریدم. برای یک دختر بچه اینکه یکجا بنشیند (در حالی که خواهر و برادرش در حال بازی بودند) نوعی عذاب بود. برایم خیلی وحشتناک بود که یکبار دیگر تمام آن پروسه را داشته باشم، برای همین حتی یک اینچ هم حرکت نمی کردم. هر هفته مادرم معاینه ام می کرد تا ببیند کاملاً بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملاً هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملاً بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد. زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار آن را از هم می درید.
…. اگرچه رنج فراوانی به واسطه ختنه شدنم بردم ولی بسیار خوش شانس بودم. می توانست بدتر از این اتفاق بیفتد، همانطور که مکرراً برای دیگر دختران اتفاق افتاده بود. وقتی به محل های مختلف مسافرت می کردیم، اقواممان را می دیدم و با دخترانشان بازی می کردم. وقتی دوباره آنها را می دیدم، دختران از دست رفته بودند. هیچکس حقیقت را درباره غیبت آنها نمی گفت، اصلاً سخنی از آنها به میان نمی آمد. آنها پس از ختنه می مردند (خونریزی منجر به مرگ، شُک، عفونت یا کزاز). با توجه به شرایطی که عمل در آن انجام می شد، این مسئله عجیب نبود. عجیب زنده ماندن هر کدام از ماست.
به سختی خواهرم «هالمو» را به یاد می آورم. سه ساله بودم و یادم می آید که بود، بعد از آن دیگر او را ندیدم ولی نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده. بعدها فهمیدم وقتی «زمان خاصش» آمد و زن کولی او را ختنه کرد، از خونریزی زیاد مرد.
وقتی ده سالم بود، داستانی درباره دختر عمه ام شنیدم. در شش سالگی ختنه شده بود. پس از آن برادرش نزد ما آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده بود. زنی آمد و خواهرش را برد، سپس او در پناهگاهش ماند تا بهبود حاصل کند. ولی «آنجایش» (آنطور که پسر عمه م آن را می نامید) متورم شد و بوی گندِ پناهگاهش غیر قابل تحمل بود. وقتی او داستانش را تعریف می کرد باورم نمی شد. چرا او بوی بدی می داد و این برای من و «امان» اتفاق نیفتاده بود؟ حالا می دانم که او راست گفته است. به دلیل شرایط غیر بهداشتی عمل، زخم او عفونت کرده بود و بوی تهوع آور به خاطر قانقاریا بود. یک روز صبح، مادرش برای معاینه دختری رفت که طبق معمول شب را به تنهایی در پناهگاهش گذرانده بود. او دختر کوچکش را مرده پیدا کرد، بدنش سرد و کبود شده بود. ولی قبل از آنکه لاشخوران بتوانند لاشه اش را ببرند، خانواده اش او را دفن کردند…
و این عمل همچنان ادامه دارد. همین حالا که شما این مطلب را می خوانید دختران کوچکی در این سو و آنسوی جهان دارند این تجربه ی دردناک را پشت سر می گذارند، آیا آنها فردا را خواهند دید؟

هفت خوان مادر بودن -آنا تفکری


من یک زنم، یک مادرم. این را خوب می فهمم. از هنگامی که نخستین رگه های تبعیض را بین دختران و پسران خانواده حس کردم، فهمیده ام که زن بودن بهایی دارد. بهایی که ارزش آن را خودت تعیین نکرده ای. بلکه دیگران برای تو تعیین کرده اند. دنیای مردانه. این دنیا برای تو راه و رسمی ساخته است که اگر می خواهی مادری موفق؟ انسانی موفق؟ یا عاقبت به خیر؟ باشی باید وارد آن شوی. نام آن را هفت خوان زن بودن، مادر بودن گذاشته ام. اما این روزها دوباره این فکر با سماجت به سرم آمده است که چقدر مادر بودن سخت است. آیا همه زنان و مادران این خوان های متوالی را طی می کنند.؟ یا نه بعضی از آنها در وسط راه می برند و می مانند.؟ روزهای سختی است برای همه مادران و برای همه زنان.

در این سال و در این ماهها و در این روزها که با بیم و امید می آیند و می روند، هر بار که روز نو می شود، تا چشم از خواب باز می کنم، با خودم می گویم: من یک زنم، یک مادرم، یک همسرم، آری احساس می کنم که در این سال به مادران چه گذشته است. چون خودم هم از این گروه هستم. هر شب که می خواهم چشم بر هم بگذارم، با خودم می گویم: آیا ممکن است دیگر هیچ مادری را داغدار فرزندش نبینم؟ و این البته آرزویی است که بیش از سی سال است همراهم است. تجربه انقلاب، تجربه جنگ ، تجربه زلزله هایی که هراز گاهی دراین سرزمین اتفاق می افتد، و آخرین تجربه ایی که مرا باز به این آرزو پیوند داد تجربه جنبش سبز بود. یک سال است که همواره آرزو می کنم ایکاش روند امور به گونه ای دیگر رقم می خورد. بچه هایی که با آن همه شادابی و طراوت در خیابانها حاضر شدند، جوابشان این نبود خواستشان چیزی نبود که در برابرش دیوارهایی بلند از انکار بسازیم.
در این لحظه ها به عنوان یک مادر دلم می خواست می توانستم به دنیای سیاست فکر نکنم کار سیاسی همیشه در این دیار فرجامی تلخ داشته است، اما به عنوان یک مادر حق دارم که به احساس مادرانی فکر کنم که در این سال چشمشان به در خشکید، از بس منتظر فرزندان ماندند، فرزندانی که هرگز به خانه بازنگشتند.
آری من یک زنم و یک مادرم، می دانم که برای بزرگ کردن یک فرزند از چه هفت خوانی باید گذشت. هفت خوانی که هر زنی و هر مادری از آن گذشته است. به خصوص در سرزمینی که گاهی وجود تو را انکارمی کنند. و تو باید صبورانه بایستی و مقاومت کنی و فرزندانت را بزرگ کنی. دلم می خواهد در این روزها از هفت خوان مادر بودن در سرزمینی سخن بگویم که مادری داغدیده بودن در آن همواره ارزان به دست آمده است.
اما در سرزمین ما این رنج ها از کی و چگونه شروع می شود. خوان اول این است که تو زنی و هنوز مادر نیستی. جامعه مردسالار به تو می گوید باید خودت را با گذشتن از هفت خوان ثابت کنی. و البته تو زنی و رستم نیستی که به آسانی بتوانی از هفت خوان بگذری. در این راه اگرچه تو با خیلی نیروها و نمادها باید بجنگی، اما مانند رستم سلاح و اسبی به نام رخش نداری. دست تنهایی. این را از همان اول که تو را در آستانه هفت خوان قرار می دهند، می فهمی.
به نظر من خوان اول زندگی مشترک با کسی است که در بیشتر موارد تو نقشی در انتخاب او نداشته ای. در خانه نشسته ای و به تو دختر دم بخت می گویند. همسایه ای در حمام یا درکوچه تو را دیده است، گوش به گوش خبر به چهار کوچه بالاتر می رسد که دختر دم بخت منتظر است. بعد جوانی یا میانسالی و گاهی هم پیرمردی می آید که خوان اول تو است. تو او را نمی شناسی و او تو را نمی شناسد. همه چیز در فضایی مبهم می گذرد. بزرگترها تصمیم می گیرند و تو تنها تابعی. روزی که مراسم عروسی است تازه تو باید خودت را به قالبی دربیاوری که مردت بپسندد. و این داستان از همان روز و شب اول شروع می شود. اگر مردت خوب باشد و خوش اخلاق ، که خوشا بحالت، اما اگر مردی متعصب و بدخلق باشد وای به حالت. در هر حال چه او را دوست داشته باشی، چه نداشته باشی، چه قواره تن تو باشد، چه نباشد، به تو می گویند باید او را تحمل کنی، و دم برنیاوری.
اگر رستم در بیشه شیر ، شیر را شکست داد و به خوان دوم رسید، تو اما در خوان اول مانده ای. تنها ایستادگی ات است که معنی گذشتن از این خوان را می دهد. تو صبر می کنی و تحمل می کنی، به امید گذشتن از خوانهای دیگر و زندگی بهتر.
بدین ترتیب تو از خوان اول گذشته ای، یعنی تو را گذرانده اند. چند وقت دیگر می گذرد. خویشان و همسایه ها سر در زندگی تو می کنند تا ببینند شکم تو بالا آمده است یا نه. در این سالها که تو جوانی و بی تجربه، بچه دار شدن یعنی عبور از خوان دوم. خوانی که نه ماه طول می کشد و تو در تمام این نه ماه با هزار مشکل دست به گربیان می شوی. مریضی، هراسهایی که از معیوب بودن طفل به سرت می زند، بی تفاوتی های شوهرت که کار به بار کشیدن جنین را فقط وظیفه تو می داند و تو با خودت می گویی که این هم یک خوان دیگر است. اما با خوان دوم رستم تفاوت دارد که در بیابان بی آب اسیر بود و باید از آن می گذشت. رستم از بیابان بی آب گذشت، آن چنان که تو نیز سرانجام کودک خود را به دنیا می آوری و از این خوان می گذری. ا
از این دوران هم با یک شادی بزرگ عبور می کنی. شادی بزرگ به دنیا آمدن آن کسی است که تو با خون خود بزرگش کرده ای. اما بلافاصله باید وارد میدان دیگری شوی همان طوری که رستم نیز از خوان دوم درنیامده رفت به خوان سوم که نبرد با اژدها بود. خوان سوم نیز برای تو مثل نبرد با اژدها می ماند. اژدهایی که گاه در قالب بیماری سربرمی آورد و گاهی در قالب ستیز با آنها که در وضعیت های خاص می خواهند کودک ات را از چنگت درآورند. تو مادری و باید ثابت کنی که می توانی از این خوان نیز عبور کنی. تو با نیرویی که تنها مادران از آن اطلاع دارند، مسئولیت بزرگ کردن نوزادی را که در آغوش گرفته ای ، می پذیری. وقتی که نوزاد از پستان های تو شیر می مکد، تو با خودت می گویی ، آیا به سلامت از این خوان عبور خواهم کرد؟ چه شبها تا صبح چشم برهم نمی گذاری تا کودک تو به سلامت بزرگ و بزرگتر شود. چه شبها که باید تنهایی این بار را بر دوش بکشی. ممکن است پدر خانه ، به هزار دلیل دور از خانه باشد. کار، بی مسئولیتی و اعتیاد، زندان به دلیل های متفاوت و یا همه این ها به کنار، اینکه او نمی خواهد در بزرگ کردن کودک با تو سهیم باشد و آن را تنها وظیفه مادر می داند. سرانجام با هزار سختی و مبارزه ، این خوان را هم با موفقیت پشت سر می گذاری، دلشاد هستی که کودکی را آماده می کنی که به جامعه بفرستی تا خوشبخت باشد و تغییر ایجاد کند.
خوان چهارم اگر برای رستم نبرد با پیرزن جادو بود، برای توی مادر نبرد با هزار کم و کاستی است. تو باید سربلند و با افتخار کودکی را که پرورده ای بیرون از خانه بفرستی. اولین حضور کودک در جامعه مدرسه است. مدرسه های ما هزار و یک دلیل می گذارند که همیشه نگران باشی. کلاسهایی با شاگردان بیش از پنجاه نفر، کلاسهایی با گرما و سرمای فصلی و بخاریهایی که گاهی بلای جان بچه ها می شود. مدرسه هایی که روح و روان کودک تو در آن درک نمی شود. درسهای اجباری و معلمان دلزده که خود اسیر هزار مشکل هستند و از همه مهمتر اجاره خانه و حقوق اندک. در این شرایط تو باید بار هزار کمبود را بر دوش بکشی. اگر دستت می رسد هوای معلم بچه را داشته باشی، اگر می توانی کمی به هزینه مدرسه کمک کنی که بخاریها ایمن باشند، اگر می توانی خطر ریزش سقف مدرسه را در فصل باران بگیری و اینها همه یعنی نبرد در خوان چهارم. از این خوان هم می گذری، چقدر همیشه احساس می کنی که نیرو و توان داری که به پای بچه ها بریزی.
خوان پنجم برای رستم اگر نبرد واقعی با پهلوانی به نام اولاد و لشکریانش بود، برای توی مادر هم یک خوان سخت است. به میانسالی نزدیک می شوی. باید نگاهی به زندگی خودت بیندازی. اگر کار می کنی، زیر فشار کار از پای درمی آیی. اگر معلم باشی، علاوه بر همه آن مسئولیت ها باید خودت این یکی را هم بر دوش بکشی، اگر پزشک باشی یا پرستار، اگر کارگر باشی و یا اگر خانه دار، در این میانسالی چه چیزهایی زندگی ات را تهدید می کند، باید با همه آنها مبارزه کنی. این خوان پنجم است. در این دوران شاید بیش از هر زمانی دیگری زندگی شخصی ات در خطر باشد شوهرت را چه چیزهایی تهدید می کند؟ زندگی ات را، و حوزه امنی که دوست داری داشته باشی. جسمت دارد ( ذره ذره) زیر بار کار و زندگی فرسوده می شود، اما تو در این زمان باید بیش از همیشه کار کنی و رنج ببری. دیو اعتیاد، دیو بیماری، دیو هوس هایی که در زندگی سرباز می کنند، دیو بیکاری که تهدیدی هرروزه است، دیو نداشتن خانه و اجاره خانه، و بیش از همه دیوهای افسانه های ایرانی میشود.
با اینها همه مبارزه می کنی و پس از چند سال دیگر خسته تر و کم توانتر ، اما از این میدان هم پیروز بیرون می آیی. باخودت می گویی یک خوان دیگر گذشت، همان گونه که رستم توانست این خوان را بگذراند.
خوان ششم اگر برای رستم نبرد با ارژنگ دیو است، برای تو صحنه ای دیگر از نبرد برای فرزندانت است. آن ها که اکنون نوجوان و جوان شده اند. یکی می خواهد برود سربازی ، یکی می خواهد برود دانشگاه، یکی تازه عاشق شده است و خیال می کند که به بالاترین ستاره های کهکشان رسیده است و تو باید کمک کنی و پله پله او را در جایگاه واقعی اش بنشانی. در همین حال باید فکر هزینه های تحصیل بچه های دیگر باشی. رفتن به دانشگاه آسان نیست، به خصوص اگر " آزاد" باشد. تازه دانشگاه و اجتماع فقط اینها نیست. دلهره های خودش را هم دارد. تو مادری و مجبوری همه این بارها را بر دوش بکشی. مبارزه کنی و بجنگی تا کم نیاوری، اگر کم بیاوری ، ممکن است از این خوان نگذری، رستم در نبرد با ارژنگ دیو پیروز شد، پس تو هم از این خوان می گذری و پیروز می شوی.
تا نوبت به خوان هفتم برسد. خوان هفتم برای رستم ، نبرد با دیو سفید است و برای توی مادر نبرد برای به دست آوردن حق و حقوقت است. حق زن بودن و مساوات داشتن، حق شهروند بودن و آزادی داشتن. رستم سرانجام دیو سفید را شکست داد، اما توی مادر در خوان هفتم مانده ای ، سالهاست که در این خوان نبرد می کنی، سالهاست که خون دل می خوری، به خصوص وقتی در این نبرد سهمگین، در این نبرد سهمگین گلی که پرورده ای اسیر زندان میشود یا بد تر از آن، به خاک می افتد، اسیر در زندان است یا بدتر از آن ، افتاده بر خاک، تو روی تن عزیز او افتاده ای و فریاد برمی آوری، جهان را به کمک می طلبی که در این نبرد، کم نیاوری. تو در همین حال که عزیزت را در خاک می کنی، همان که برایش این همه خوان را پشت سر گذاشتی ، به خودت می گویی، این که آخر جهان نیست، اگر عزیز من در این خوان برخاک افتاد باید مواظب و مراقب بچه های مردم باشم که آنها نیز عزیز من هستند و تو مادری، تو مادری و در این خوان ایستاده ای و نبرد می کنی، با کسانی که زورشان از تو بیشتر است و سلاح سرد و گرم دارند. اما تو به خود می گویی، من مادرم، اگر از رستم بیشتر نباشم، کمتر نیستم، من هم سرانجام از این خوان می گذرم، اگرچه پیکر پاک عزیزانی بر دوشم مانده است که باید به خاک بسپارم، اما من مادرم و به اتفاق مادران دیگر از این خوان نیز می گذریم! خوان هفتم، خوان آزادی زن!

http://www.madaraneazadar.com/2010/06/blog-post_243.html‍

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

اهواز: 15 قتل ناموسی در یک سال





عکس از ایسنا
عکس از ایسنا
48 درصد از قتل‌های استان خوزستان به دلیل مسائل ناموسی اتفاق می‌افتد.

مردمک

یک مقام قضایی در خوزستان می‌گوید در طول سال هشتاد و هشت، 65 مورد قتل در شهرستان اهواز گزارش شده است که 26 نفر از مقتولان زن بوده‌اند و 15 نفر از زنان به دلیل مسائل ناموسی به قتل رسیده‌اند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا، مجتبی برهانی، بازپرس شعبه ویژه قتل اهواز، پنجم خرداد، در تشریح علل قتل‌های صورت گرفته در اهواز تاکید کرد که در بیشتر قتل‌ها به‌ویژه قتل‌های ناموسی، قاتل به دلیل نداشتن اعتماد به قانون یا تسیلم نبودن در برابر حكم قانون به صورت خودسرانه عمل کرده است.

قتل ناموسی، ارتکاب جنایت و قتل زن درخانواده توسط مردان خویشاوند وی است. علت قتل‌های ناموسی غالبا لکه دار شدن شرافت خانواده از طرف زنان عنوان می‌شود.

خودداری ازازدواج اجباری، مورد تجاوز جنسی قرار داشتن، طلاق، رابطه با جنس مخالف و زنا از دلایلی است که موجب می‌شود زنان قربانی قتل‌های ناموسی باشند.

قتل‌های ناموسی از مصادیق خشونت علیه زنان به‌شمار می‌رود و آمارهای صندوق جمعیت سازمان ملل نشان می‌دهد که سالیانه 5 هزار زن در سطح جهان قربانی قتل‌های ناموسی می‌شوند.

24.5درصد از قتل‌هایی كه در سال 88 در شهر اهواز اتفاق افتاده ناموسی بوده كه شمار آن نسبت به سال 84 كه میزان قتل‌های ناموسی در اهواز 35 درصد بوده، كاهش یافته است.

تعداد قتل‌های رخ داده در شهر اهواز در سال 88 نسبت به سال 86 نیز 20 درصد كاهش یافته است. درعین حال 51 درصد از قتل‌های صورت گرفته در سال 88 در اهواز با سلاح گرم صورت گرفته است.

مقامات قضایی در اهواز ریشه قتل‌های ناموسی در این منطقه را مسائل فرهنگی و برخی آداب و رسوم رایج در این منطقه ارزیابی می‌کنند.

به گفته آقای برهانی، در بیشتر قتل‌هایی كه در اهواز اتفاق می‌افتد، مسایل فرهنگی دخالت دارد و اگر برخی فرهنگ‌ها و آداب و رسوم تعدیل یا ممنوع شود آمار قتل‌ها نیز كاهش می‌یابد.

معضل وقوع قتل‌های ناموسی در استان خوزستان غالبا با توجه آداب و رسوم رایج در این منطقه صورت می‌گیرد.

فرمانده نیروی انتظامی خوزستان، دی ماه 88 اعلام کرد که 48 درصد از قتل‌های استان خوزستان به دلیل مسائل ناموسی اتفاق می‌افتد.

به گفته رئیس دادگستری استان خوزستان، وقوع قتل‌های ناموسی در این استان خوزستان به یك مشكل جدی تبدیل شده است.

به گزارش ایسنا، دکتر جعفری با تاکید بر موضوع قتل‌های ناموسی در استان خوزستان گفت که وقوع قتل‌های ناموسی به عنوان یك مشكل جدی در این استان هنوز مهار نشده است، چرا كه ریشه‌های آن در اجتماع نهادینه شده است.

با توجه به ریشه‌های فرهنگی مردم این منطقه، با وقوع یک قتل ناموسی فراد شاكی انتظار دارند قانون طبق سلیقه آنها عمل كند و حكم قصاص قاتل را صادر کند؛ در غیر اینصورت خانواده‌ شاکی خودسرانه عمل می‌كنند.

پایبندی به سنت‌هایی چون ازدواج‌های فامیلی( ازدواج اجباری دخترعمو و پسر عمو) و سوء ظن میان اقوام عشایر در استان خوزستان علت اصلی قتل‌های ناموسی محسوب می‌شود.

با توجه به ریشه فرهنگی این قبیل سنت‌ها مقامات قضایی استان رهنمودهای فرهنگی روسای قبایل و ائمه جماعت را در کاهش قتل‌های ناموسی موثر ارزیابی می‌کنند.

در اغلب قتل‌های صورت گرفته خانواده مقتول با توجه به عدم اعتماد کافی به قانون، احکام صادره را ناعادلانه ارزیابی کرده و خودسرانه به خون‌خواهی مقتول بر می‌خیزند.

این درحالی‌است که وزیر دادگستری دی ماه سال گذشته خواستار تصمیم قاطعانه دستگاه قضایی خوزستان در زمینه قتل‌های ناموسی اتفاق افتاده در این استان شده است.

مردمک