ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

نگاهي به موج جديد طرح امنيت اجتماعي در تهران

سه شنبه ، 1 بهمن 1387 ، 17:15

زنان تهراني در زمستان بايد چه لباسي بپوشند؟

ساعت 6 عصر از سر كار بر ميگردم .زمستان است و هوا زود تاريك مي شود. همسرم نيز همزمان با من ميرسد. من 4 صبح سر كار ميروم و همسرم 30/7 صبح. طبيعي ست كه هردو خسته ايم و بي رمق ... از نگاهش مي فهمم كه مي خواهد چيزي بگويد. صبر مي كنم تا خودش سر حرف را باز كند. بعد از نوشيدن چاي بالاخره به حرف مي آيد:

- من بايد برم بيرون ..زود برميگردم ...
و من مي فهمم كه اتفاق بدي رخ داده است. نيازي نيست عنوان كند. از فركانس هايش مي فهمم .
- چيزي شده ؟
و نگاهش مي كنم
- فرحناز رو چهار راه ولي عصر گرفتن.
- كي ؟ براي چي ؟
- گشت ارشاد گرفتدش.
برايم قابل درك نيست. فرحناز از دوستان صميمي ماست. 39 ساله است . متاهل و داراي پسر بچه 9 ساله باهوشي به نام امير حسين. شوهرش نيز 3 روز است براي ماموريت اداري به شهرستان رفته است. شمالي ست و در تهران جز ما كسي را ندارد.
فرحنازتيپي نيست كه گشت ارشاد او را جلب كند. اين را بخوبي ميدانم . زنگ موبايل بصدا مي آيد. فرحناز است. اطلاع مي دهد كه آنها را به پايگاه خيابان وزرا مي برند. همسرم براي فرحناز، دمپايي، مانتو، چادر و مقنعه برميدارد. زنگ ميزنم به تاكسي تلفني . سريع مي آيد و حركت مي كنيم. غروب تهران با ترافيك اش وقتي كه كار داري ملال آور است.
به مركز امنيت اجتماعي و اخلاقي واقع در خيابان وزرا ميرسيم. و داخل مي شويم.
سالن بزرگي ست كه مملو از جمعيت است وبر در و ديوار كتبيه هاي محرم را نصب كرده اند. و جمله اي براي تاكيد بر امر به معروف و نهي از منكر كه اين روزها دستاويز اين جماعت شده است. در بزرگي در روبرو قرار دارد و پيشخوان چوبي بزرگي كه دو سرباز و يك لباس شخصي پشت آن نشسته اند. وسط پيشخوان با ميله اي فلزي به دو قسمت تقسيم شده است كه سمت راست اطلاعات خواهراني ست كه جلب شده اند و سمت چپ به برادران تعلق دارد. سمت چپ پيشخوان نيز دري كوچكتر قرار دارد كه سربازي جلوي آن نشسته است.
برخوردهاي مسئولين به شدت توهين آميز و مشمئز كننده است.

http://www.sharemation.com/khooshehayeazadi/5.jpg

به سمت اطلاعات خواهران ميرويم و اسم و نام خانوادگي فرحناز را مي گوئيم. سرباز به ليست بلند بالايي كه در دست دارد نگاهي مي اندازد و عنوان مي كند كه هنوز آنها را نياورده اند. روي صندلي انتظار در كنار جمعيت كثيري كه اكثر آنها خانم هستند مي نشينيم. برخي عصباني اند و در حال اعتراض ، برخي به آرامي مي گريند وبرخي با تلفن هاي همراهشان مشغولند. با كساني كه دور و برمان نشسته اند صحبت مي كنم تا علت مراجعه شان را جويا شوم . خانم ((م)) دبير است و دختر 17 ساله اش را گرفته اند . خودش هم نمي داند چرا. چون دخترش مانتوي كوتاه هم نپوشيده است و از كلاس كنكور كه خارج شده او را گرفته اند.
آقاي ((ف)) جواني ست 28 ساله كه دو هفته است از كلن به ايران آمده و همسرش را گرفته اند. و با لحني عصباني مي گويد : دوهفته ست اومدم ايران .. ديگه نميام .
باز خوردها ي افرادي كه منتظرند متفاوت است. برخي بطور علني طراح سيستم امنيت اجتماعي و اخلاقي را لعن و نفرين مي كنند و برخي سكوت را ترجيح مي دهند.
اما آنچه كه برايم بسيار جالب است مردي ست 36 ساله كه براي آزادي مادرش كه 67 ساله است به اين مركز آمده.
با هم بيرون از سالن مي رويم ودر پياده رو سيگاري مي گيرانيم. مرد عنوان مي كند كه پدرش در قيد حيات نيست و او از مادرش نگهداري مي كند. از او سوال مي كنم كه پوشش مادر 67 ساله اش چه بوده است؟ و او مي گويد: پالتو پوشيده بود با چكمه. چون برف مي اومد. تازه مادرم حاجيه خانم هم هست و دو بار مشرف شده . من نميدونم اين كارها يعني چه؟ مادرم كه دختر 14 ساله نيست....
سعي مي كنم آرامش كنم و مي گذارم تمام حرف هايش را بزند تا سبك شود.

در حالي كه ساعت 10 شب است به داخل سالن انتظار برمي گرديم. همه نگرانند از اين همه تاخير. مگر از چهار راه ولي عصر تا خيابان وزرا چقدر راه است؟
همسرم با تمام خانم هايي كه در انتظارند دوست شده است و آنها را دلداري مي دهد. بالاخره ماشين گشت ارشاد از راه مي رسد.
يك مامور زن ليست جديد را بعد از دقايقي مي آورد. اسم فرحناز هم جزو ليست است. دمپايي ،چادر، مقنعه و روپوش را تحويل پذيرش مي دهيم . بعد از دقايقي با فاصله همه آزاد مي شوند. فرحناز هم در حالي كه ارشاد شده با چادري كه روي سرش لخ لخ مي زند و برايش كوتاه است بيرون مي آيد. بشدت عصباني ست و معلوم است بدجور ارشاد شده است. ... كارت شناسايي مان را تحويل مي دهيم و مشخصاتمان بعنوان ضامن ثبت مي شود. اينك فرحناز آزاد است. چادر بر سر و دمپايي به پا ارشاد شده است.
خانم 67 ساله هم مي آيد. مادربزرگي فلفل نمكي ست مثل همه مادر بزرگ ها كه در قصه ها خوانده ايم . با لبخندي بر لب از روي شرم و حيايي زنانه.
باتفاق فرحناز و همسرم بيرون مي آئيم. دم در مكان مناسبي ست براي كساني كه با ماشين مسافركشي مي كنند. دربست ماشين مي گيريم و مي گذاريم فرحناز حرف بزند.
- داشتم از چهار راه ولي عصر رد ميشدم برم خونه ، دختره جلوي گشت ارشاد صدام كرد. گفت برو بشين تو ماشين. هرچي گفتم مگه من چيكار كردم ؟ جوابمو نداد. يكي شون داخل ماشين بود. ازش پرسيدم راست ميگن شما رو از بين دختر فراري ها انتخاب ميكنن؟ گفت : نه ... كي گفته؟ گفتم : راست ميگن بخاطر هر يه نفري كه تحويل ميدين 5000 تومن ميگيرين؟ گفت : اينا شايعه ست. گفتم : حالا با ما چيكار ميكنن؟ گفت : به خونواده تون زنگ بزنين ،براتون دمپايي و روپوش و چادر و مقنعه بيارن. بار اول تعهد ميدين. بار دوم ميرين دادگاه و جريمه نقدي داره و بار سوم حبس داره. گفتم: اگه كسي ،تو تهران آشنا نداشته باشه چي ؟
گفت: اينقدر بايد بموني كه يه نفر بياد و ضمانتت رو بكنه.
فرحناز شرح داد كه چكمه اش را كه براي زمستان به قيمت 75000 تومان خريده بود را از او گرفته اند. همچنين پالتوهاي گران قيمتي كه بر تن ارشاد شوندگان بوده را نيز ضبط كرده اند. اكثر خانم ها را نيز بخاطر پالتوي كوتاه و چكمه جلب كرده اند و علت تاخير هم اين بوده كه دستور داشتند ماشين پر شود و بعد حركت كنند. يك عكس تمام قد با شماره نيز از آنها گرفته اند و به همراه تعهد نامه ضميمه پرونده كرده اند.
از فرحناز درباره ديگران جويا مي شوم. مي گويد: دختر 17 ساله اي را در حين جدا شدن از دوستانش بخاطر دست دادن با پسري جلب كردند. و بقيه را بخاطر پوشش نامناسب.
راننده ماشين نيز به حرف مي آيد و از قول خودش مي گويد:
- من كارگر يه كارخونه بودم . تعديل نيرو شد و مارو اخراج كردن. با همين پيكان كار مي كنم و آ‍ژانس ها هم بخاطر اين كه ماشينم پيكانه و مدلش پائينه قبولم نمي كنن. هر شب اينجام و خودم هم دارم افسرده ميشم. نمي دونين چه آدم هاي باشخصيت و خونواده داري رو مي گيرن ميارن اينجا. از خودم بدم اومده.
به خانه فرحناز مي رسيم واو پياده مي شود. دغدغه امير حسين را دارد كه تنهاست. و من و همسرم به سمت خانه حركت مي كنيم.
تهران ، درشبي سرد و زمستاني ، آرام خوابيده است. و شايد نمي داند زير پوستش چه اتفاقاتي رخ مي دهد.
به خيابان هاي خلوت نگاه مي كنم و ياد حرف محمود احمدي نژاد در روزهاي اوليه كانديداتوري اش مي افتم كه گفته بود كار ما اين نيست كه يك پسر و دختر را بخاطر آرايش مو و لباسش بگيريم. ....و فكر مي كنم مردمي كه اين همه مشكل مالي و اقتصادي دارند، حد اقل كاري كه مي شود برايشان كرد ، اين است كه سر به سرشان نگذاشت.
مي انديشم كه با ديدن پليس كه حافظ امنيت و ناموس مردم بايد باشد ، چقدر چندشم مي شود. به اشك هاي مادري مي انديشم كه نگران دختر 17 ساله اش بود كه مبادا بلايي سرش بياورند.
به ايران، تهران، وضعيت زن ايراني و حقوق بشر مي انديشم.
به خانه ميرسيم. ساعت 30/11 شب است. و من ميروم تا بخوابم. چون ساعت 4 صبح بايد بيدار شوم. و با خود فكر مي كنم :
زنان تهراني در زمستان بايد چه لباسي بپوشند؟


محمد حسن يوسف پورسيفي
دكتراي فلسفه علوم رسانه
تهران - ديماه 1387

http://www.hrairan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=355:111&catid=26:107&Itemid=161

هیچ نظری موجود نیست: