۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

سيزده دختر افغان از ايران می نويسند

نشر پامس، علاقمند است دريابد که اين دختران مستعد افغان، پس از آن که مجبور به ترک خاک ايران شدند، به کجا رفتند؟ چه کردند؟ آنچه در خانه کودک شوش آموختند، در روند رشد شخصيتشان چه تاثيری داشت و امروز کجا هستند و چه می کنند؟

۱۳دختران نوجوان افغان، در دوران اقامت اجباری خود در ايران، به همت خانه کودک شوش، در عرصه نوشتن نثر و شعر استعداديابی شدند، يکی از آن ها جايزه هانس کريستيان اندرسن را ربود و اکنون دستچين نوشته های آن ها به زبان آلمانی در يک کتاب منتشر شده است.
"دختران افغان گزارش می دهند: به کابل می روی"* عنوان کتابی است که اخيرا به همت "نشر پامس" در آلمان وارد بازار کتاب شده است. کتاب، گزيده شعرها و نثرهای کوتاهی را در بر می گيرد که سيزده دختر۱۱ تا ۱۷ ساله افغان، پس از گذراندن کارگاه های آموزشی ی خانه کودک شوش (در جنوب تهران) نوشته اند.

نويسندگان نوجوان، در دوران کودکی، هنگامی که ترس و نکبت طالبان بر افغانستان حاکم بود، مجبور شدند افغانستان را همراه خانواده هاشان ترک کنند و به ايران پناه ببرند. آنان، در محله های فقيرنشين جنوب تهران اقامت گزيدند. بعدها به وسيله مددکاران خانه کودک شوش، به کارگاه های آموزشی اين مرکز راه يافتند و در آنجا استعدادهاشان برای نوشتن کشف شد. خانه کودک شوش يکی از قديمی ترين و شناخته شده ترين مراکز وابسته به انجمن حمايت از حقوق کودکان است.

يکی از سيزده دختر نوجوانی که نوشته هاشان در کتاب "به کابل می روی" عرضه شده، "زهره ظريفی" است. او حتی موفق شد با شرکت در مسابقه ی دويستمين سالگرد تولد هانس کريستيان اندرسن، جايزه اين مسابقه را در دو بخش شعر و دستنوشته دريافت کند. دويستمين سالگرد هانس کريستيان اندرسن نويسنده دانمارکی داستان های کودکان، در ماه مارچ سال ۲۰۰۵ ميلادی برگزار شد.

تلاش های نخستين ناشر زن ايرانی در خارج کشور

داستان انتشار نوشته های دختران جوان و نوجوان افغان به زبان آلمانی خود خواندنی است:
نشر پامس، با مشارکت نينا انتصاری و بيانکا دوستدار، چند سال پيش در شهر کلن آلمان پاگرفت. نينا انتصاری که در سال های گذشته آثار بسياری از نويسندگان ايرانی را آماده چاپ کرده بود، اين بار به عنوان يک ناشر، ابتدا کتاب "زيستن در آلمان" را از سعيد ميرهادی (شاعر ايرانی مقيم آلمان) به فارسی ترجمه کرد و منتشر ساخت. بعد مجموعه قصه "غوررآپ غوررآپ" اثر بهمن فرسی را منتشر کرد و به سراغ طنز دوران مشروطيت رفت و نمايشنامه "ضيافت ديوانگان" اثر جليل محمدقلی زاده را با ترجمه فارسی يونس اسکندری در اختيار دوستداران اين نمايشنامه نويس جسور قرار داد. در ضيافت ديوانگان، محمدقلی زاده باورهای خرافی مردم روزگار خود را، با طنزی گزنده و بی پروا، به سخره گرفته است.
در دنباله اين فعاليت ها، نخستين زن ناشر ايرانی مقيم خارج کشور، از پروژه ای آگاهی يافت که اجرای آن از سال ۲۰۰۲ ميلادی به وسيله "کميته پرورش هنری کودکان کار و خيابان" در خانه کودک شوش تهران آغاز شده بود. مربيان و مددکاران خانه کودک شوش، ابتدا ۸ دختر افغان را جذب اين پروژه کردند و بعدها تعداد اين هنرآموزان ۱۱ تا ۱۷ ساله به ۱۵ نفر رسيد. در چارچوب اين طرح، مجله ای با نام "چرخ دستی" تهيه شد که دختران افغان می توانستند آنچه را می نوشتند در آن منتشر کنند و از اين طريق استعدادهای خود را پرورش دهند.


دختران افغان به کجا رفتند؟

با خلع قدرت طالبان به وسيله آمريکا و متحدينش، جمهوری اسلامی ايران فشار بر پناهندگان افغان را برای بازگشت به کشور جنگ زده شان آغاز و قدم به قدم تشديد کرد. به اين ترتيب، اغلب دختران نوجوان افغان ناچار شدند همراه با خانواده های خود ايران را ترک کنند، اما هيچکس نتوانست دريابد که چه تعداد از آنان به افغانستان و چه تعدادشان به کشورهای ديگر مهاجرت کردند.
آگاهی از تلاش های انسانی خانه کودک شوش، خانم نينا انتصاری را واداشت که به جست و جوی مسئولان اين مرکز بشتابد و سرانجام با جاويد سبحانی (مسئول بخش پژوهش ها) و بهرام رحيمی (از کنشگران اصلی خانه کودک شوش) تماس برقرار کند. آن ها پس از تماس های متعدد و توضيحات جامع پيرامون روند پرورش استعداد کودکان کار و خيابان، بخشی از نوشته ها و شعرهای ۱۳ دختر افغان را به آلمان رساندند. اين کارها، به سفارش نشر پامس به وسيله خانم سوزان باغستانی به آلمانی ترجمه شد و اکنون روانه بازار کتاب شده است. سوزان باغستانی، تا به حال آثار چند نويسنده ايرانی را به آلمانی ترجمه کرده و با بنگاه های نشر معتبر اين کشور همکاری فعال دارد.
دختران نوجوان افغان که آثارشان در مجموعه "به کابل می روی" آمده، به ترتيب چاپ آثارشان عبارتند از:
- پروين عباسی، ۱۵ ساله از هرات.
- نسرين عباسی ۱۷ ساله از هرات.
- آرزو احمدی ۱۶ ساله از هرات.
- منيره احمدی ۱۷ ساله از هرات.
- ناهيد احمدی ۱۷ ساله از پروان.
- نويده احمدی ۱۴ ساله از پروان.
- زهرا جعفری ۱۶ ساله از هرات.
- فاطمه خاکسار ۱۳ ساله از چاريکار.
- فريبا خالقی ۱۱ ساله از تخار.
- آرزو مهر ۱۶ ساله از کابل.
- ماريا مهر ۱۷ ساله از کابل.
- ثانيه مهر ۱۵ ساله از کابل.
- زهره ظريفی ۱۶ ساله از گلبهار.
۵۸ شعر، خاطره و قطعه ادبی از سيزده دختر افغان که نام برديم، در کتاب "دختران افغان گزارش می دهند: به کابل می روی" گرد آمده است. "برای هانس کريستيان اندرسن با عشق" عنوان شعر کوتاهی است که زهره ظريفی آن را سرود و به خاطر آن جايزه دويستمين سالگرد تولد نويسنده دانمارکی را به خود اختصاص داد:

برای هانس کريستيان اندرسن، با عشق

آسمان را دوست دارم
با ستارگانش
آسمانی که پر از قصه های توست
به آن نگاه کردی
در هر ستاره يک قصه پنهان بود
که تو آن را به زيبائی نوشتی :
"جوجه اردک زشت"
"بلبل"
"بندانگشتی"
همه و همه را نوشتی.

راستی بعضی جاهای آسمان
ستاره ای ندارد
نکند نمی خواهی پرش کنی؟
می دانم که باز ستاره ای ديگر در آسمان روشن خواهی کرد
چون همه کودکان جهان
در انتظار يک ستاره ديگر هستند.

و قطعه ای هم از پروين عباسی ۱۵ ساله:

ای سرزمينی که به من جا دادی!

سلام، سلامی به گرمی خورشيد
سلام به شهری که مرا در خود جا داد تا از شر توپ و تانک در امان باشم.
نمی دانم بايد از جنگ ممنون باشم يا متنفر؟ از اين که مرا دوباره به ايران فرستاد خوشحال باشم يا غمگين؟
از وقتی که خودم را می شناسم در ايران بودم
من به اينجا عادت کردم و احساس آرامش می کنم
چون که وقتی می خوابم، صدای تانک هائی را که خانه ها را خراب می کنند نمی شنوم و خواب آن ها را نمی بينم.
اما برای هم وطنانم خيلی ناراحتم.
اين نامه ای بود از من برای ايران.

و يک يادآوری:
نشر پامس، علاقمند است دريابد که اين دختران مستعد افغان، پس از آن که مجبور به ترک خاک ايران شدند، به کجا رفتند؟ چه کردند؟ آنچه در خانه کودک شوش آموختند، در روند رشد شخصيتشان چه تاثيری داشت و امروز کجا هستند و چه می کنند؟

نشر پامس، از آفرينندگان اصلی کتاب "به کابل می روی" می خواهد که اگر از طريق اين کتاب يکديگر را بازيافتند، با دفتر پامس تماس بگيرند. شايد در ميان آنان باشند زنانی که در اين سال ها در زادگاه خودشان يا در کشورهای مختلف جهان، استعدادهای خود را بهتر از گذشته پرورش داده اند و مشغول انتقال تجربه ها و آموخته های خود به ديگران هستند.

آدرس تماس
entesari@t-online.de

جواد طالعی، شهروند

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

لغوِدیدار با اندیشمندان دینی ایران


مونیخ– دیداربا سه اندیشمند دینی ایران دردانشگاه لودویگ ماکسیمیلیانِ مونیخ که مورد انتقاد شدید سازمان های حقوق بشرو نمایندگان یهودیان قرارگرفته بود لغو شد. پروفسور بِرترام اشتوبِن راو، استادعلم کلام دانشگاه مونیخ، روزسه شنبه به خبرگزاری دِ دِ پِ گفت:"موج سیاسی ایجاد شده خیلی بلند بود." مسئول این گردهمایی که قرار بود درچهارشنبه شب برگزار شود ازتصمیم مدیریت دانشگاه ابرازتأسف کرد.

کارشناسان ایران و شورای مرکزی یهودیانِ آلمان ازجمعۀ گذشته به ویژه از دعوت پروفسورمحمود لِگِن هاوزِن ازمؤسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی درقم انتقاد کرده بودند.

این مؤسسه افراطی محسوب می شود. کارکنان آن به نیروهای بسیج آموزش می دهند که، به گفتۀ کارشناس ایران وحید وحدت حق از بنیاد دموکراسی اروپا دربروکسل، "به اذعان خود برای عملیات شهادت طلبانه بکارگرفته می شوند." مدیر این مؤسسه آیت الله محمد تقی مصباح یزدی نام دارد که مرشد فکری رئیس جمهور محمود احمدی نژاد است و مجلۀ یهود ستیزِ پرتو سخن را منتشر می کند.

ناتان کالمانوویچ، عضوهیئت مدیرۀ شورای مرکزی یهودیان آلمان و نایب رئیس جامعۀ فرهنگی اسرائیل در مونیخ، قبل از ظهر روزسه سنبه باردیگرازبرگزارکنندگان خواست گردهمایی را لغو کنند. کالمانوویچ به برگزارکنندگان از جمله مؤسسۀ کاتولیکی بِنِدیکتوس گفت:"اشتباه را به موقع تشخیص دادن و تصحیح کردن نشانۀ بزرگی است. اشتباه را انجام دادن نشانۀ زبونی و تسلیم در برابرپلیدی است."

سخنگوی هیئت مدیرۀ انجمن بین المللی حقوق بشر، مارتین لِسِنتین، به ارتباط داشتن دعوت شدگان با حکومت ایران و احمدی نژاد اشاره کرد که بارها خواستارنابودی کشوراسرائیل شده است. "این آقایان با اجازۀ شورای نگهبان به این سفر می آیند." شورای نگهبان مرکز قدرت سیاسی و مذهبی پرنفوذی درایران است و دربررسی صلاحیت نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری نقش عمده دارد. لسنتین تأکید کرد که بدون به رسمیت شناختن موجودیت اسرائیل "نمی توان به تفاهم واقعی رسید."

مدیربخش آلمانی سازمان همبستگی جهانی مسیحی درمونیخ، اینگیرید زایگیس، انتقاد کرده بود:"دیداربا نمایندگان این حکومت درشصتمین سالروز تصویب اعلامیۀ عمومی حقوق بشردهن کجی است." به گفتۀ وی اجرای طرح برگزارکنندگان مبنی بر "بحث علمی حتی الامکان بدون تأثیر جنبه های سیاسی" بسیار دشواراست. زایگیس گفت:"اسلام دین و سیاست را ازهم جدا نمی داند درحالیکه برگزارکنندگان براین باورند که دین از سیاست جداست. با طرف های ایرانی تنها زمانی می توان گفتگو کرد که دولت این کشورازتعقیب دگراندیشان دست بردارد."

دوایرانی دیگر که قراربودهمراه لگن هاوزن در این گردهمایی شرکت کنند، یعنی شهرام پازوکی و سید محمدعلی ابطحی، از نظرسیاسی به اردوگاه رئیس جمهورسابق محمد خاتمی وابسته اند. این گردهمایی قرار بود آغازگرمجموعه ای ازدیدارهای دیگرِ اندیشمندان دینی مسیحی و مسلمان درچهارچوب برنامۀ "آشنایی با اسلام" باشد.■

http://www.irandarjahan.net/spip.php?article637
ترجمه از آلمانی: پدرام


دختران جنوبی ختنه می‌شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود

کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق?هرمزگان?، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم  اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند. به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.

همان‌ها، این سرنوشت را برای دختران خود نیز رقم می‌زنند و نسل دختران ختنه شده ایرانی را در دامان خود بزرگ می‌کنند. این رسم و آئین، با جمهوری اسلامی به این منطقه از ایران نیآمده، پیش از انقلاب هم بود، همچنان که نقاب زنان این پهنه در آن سالها نیز گهگاه سوژه مطبوعات وقت بود؛ اما همانگونه که ارتجاع تشییع دراین سالها گسترش یافته، ارتجاع تسنن نیز جای پای خود را درمیان اهل تسنن استوار کرده است. ختنه زنان در میان اهل تسنن، جنبه دینی هم به خود گرفته است.

ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت علیه زنان ایران می‌نویسد:

بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های ?کلیتورس? دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنی  اند.

عمل ختنه در بندر كنگ?تیغ سنت و فرهنگ? خوانده می شود.

برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند..

ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.

هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند.

خاطرات ?واریس دیری? در کتاب?گل صحرا?، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود.

نماینده سازمان ملل

برای مقابله با ختنه دختران:

ختنه ام کردند

و من هرگز فراموش

نمی کنم

6 هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند

?واریس دیری? شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام ?گل صحرا?.. دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.

5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی  خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

?واریس دیری? بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.

کتاب خاطرات او را با نام ?گل صحرا? شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.

?...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: ?اینجا منتظر می‌مانیم?، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:?خودت هستی؟?

? بله اینجایم?

هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:?آنجا بنشین?.

نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.

مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.

گفت:?گازبزن?.

از ترس خشک شده بودم...

من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.

دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.

چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم.

وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.

من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا ?امان? [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...

وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم...

چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.

فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت.

اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.

هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، در استان‌های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان نیز معمول است. پیامدهای جسمی و روحی این رسم غیرانسانی بر قربانیان آن، ابعاد گسترده‌ای دارد.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، رسمی است که در میان گروهی از اعراب و به ویژه مسلمانان ساکن شمال آفریقا رایج است. طبق آمار سازمان ملل در سال ۲۰۰۳، ۹۷ درصد زنان متاهل مصری ختنه شده بودند. ختنه دختران در برخی نواحی جنوبی و غربی ایران نیز متداول است. بنیاد جمعیت سازمان ملل خواستار تعهد جدی‌تر دولت‌ها برای سرمایه‌گذاری و اجرای برنامه‌هایی برای توقف و پیشگیری از ختنه دختران شده، زیرا طبق آمار هنوز هم به طور سالانه، سه میلیون دختر در معرض خطر ختنه قرار دارند. سازمان ملل، نهادهای مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، سالهاست که برای توقف چنین رسمی در جوامع افریقایی، عربی و اسلامی تلاش می‌کنند. در چند کشور افریقایی از جمله مصر، قوانینی علیه ختنه زنان تصویب شده‌اند. در ایران هنوز انجام این سنت به طور رسمی تایید نمی‌شود و دولت نیز تاکنون اقدامی برای جلوگیری از آن انجام نداده است.

اهل تسنن و ختنه دختران

گزارش‌های مربوط به ختنه دختران در ایران، از جنوب و غرب کشور می‌رسند. مثله کردن اندام جنسی دختران به نام ختنه، در استان‌های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان معمول است. هرمزگان و بنادر گنگ و جاسک از جمله شهرهای جنوبی ایران هستند که در آنها ختنه دختران یک رسم است. گفته می‌شود این رسم در مناطق جنوبی ایران از طریق رفت و آمد دریایی به هند و سومالی وارد کشور شده است.

در غرب، ختنه زنان در آذربایجان، اورامانات، بانه، نوسود، پاوه، پیرانشهر و حتی اطراف ارومیه در موارد متعدد به چشم می‌خورد. پروین ذبیحی یکی از فعالان حقوق زن در مریوان که کتابی در باره ختنه زنان در کردستان عراق را نیز ترجمه کرده، در گفتگوبا دویچه‌وله به ریشه‌های مذهبی در این زمینه اشاره می‌کند. او می‌گوید که برای بسیاری در این مناطق، ختنه یک فریضه مذهبی است و این در میان سنی مذهب‌ها و شافعی مذهب‌ها، سنتی اسلامی تلقی می‌شود. پروین ذبیحی تاکید می‌کند که نمونه‌ها ابدا تک و توک نبوده و فراگیرند: "یکی از دوستان من در بوکان معلم است. در یک کلاس ۴۰ نفری، ۳۸ نفر بومی بوده‌اند و دو نفر دیگر غیربومی. از میان غیربومی‌ها، ۳۶ نفر ختنه شده بودند. در پاوه آمار صد در صد بوده و الان کمی کند شده است. ما به روستای کم جمعیتی رفتیم که ۴۸ زن در آنجا از سه نسل مختلف ختنه شده بودند."

ضامن پاکدامنی دختر

این پیرزن‌ها و ماماهای محلی هستند که دختران را ختنه می‌کنند. کسانی که هیچ سواد و فرهنگ بهداشتی ندارند و با چاقو یا تیغی بسیار کثیف، تنها با مالیدن کمی خاکستر به

تیغ و بدن دختربچه‌ها، اقدام به بریدن کلیتوریس آنها می‌کنند. سن رایج ختنه دختران در کردستان، چهار تا شش سال است. پروین ذبیحی می‌گوید: " اعتقاد مردم این است که به این ترتیب دختر پاک می‌ماند و دوست پسر نمی‌گیرد. دنبال اطلاعات جنسی نمی‌رود و بعد از ازدواج هم به شوهرش وفادار می‌ماند. می‌گویند اگر دختر را ختنه کنیم، از شیطنت جنسی بدور می‌ماند."

پیامدهای روحی و جسمی

بریدن کلیتوریس دختران، عوارض جسمی زیادی دارد. ابتلا به عفونت‌های واژن و رحم، نازایی، دردهای شدید هنگام قاعدگی یا کیست واژن و رحم و بطور کلی درد‌های موضعی، بیشتر دختران و زنانی را که ختنه شده‌اند رنج می‌دهد. با ختنه، حس جنسی زنان از میان می‌رود و رابطه جنسی نیز دردناک می‌شود. پروین ذبیحی اما به پیامدهای روحی این مثله سازی بیشتر تاکید دارد و می‌گوید این جنبه، عموما در بحث‌ها در سایه قرار می‌گیرد. او به سندرم بی اعتمادی و اضطراب در میان دختران کوچکی اشاره می‌کند که خانواده‌هایشان ناگهان آنها را به زیر تیغ بیگانه‌ای سالخورده فرستاده‌اند.

تداوم کور سنت

اما با وجود همه این پیامدها، خود زنان هم در تداوم سنت مثله سازی اندام جنسی دختران نقشی عمده ایفا می‌کنند. چرایی این پارادوکس از نظر پروین ذبیحی چنین است: " مادرها خودشان طرفدار شدید ختنه دختر هستند. پدرانی دیده‌ایم که گله کرده‌اند که همسرشان بدون خبر، دختر را ختنه کرده است. مقاومت در برابر ختنه میان زنان نیز کم است. البته در منطقه اورامانات، والدین تحصیلکرده دیگر دختران خود را ختنه نمی‌کنند، اما موردی هم بوده که دختری لیسانسیه رفته خودش راختنه کرده. علت این است که ختنه دختر، رسم و سنت است. دختر ختنه نشده خود را تحقیر شده حس می‌کند و برای هم سویی با همه، خود را موظف به ختنه شدن می‌داند."

پروین ذبیحی در ادامه از رسم ختنه نمادین دختران در کردستان نیز سخن می‌گوید: " اینها چاقو را از یقه دختر پایین می‌اندازند. چاقو سر خورده و از پایین دامن دختر پایین می‌لغزد. خانواده‌ها می‌گویند خوب! حالا دخترمان ختنه شد. رسم دیگری هم هست به نام چهل تیغ. روی سینه و شکم دخترها چهل مرتبه تیغ می‌کشند و معتقدند این کار، اعصاب جنسی را کور می‌کند."

علیه ختنه دختران

پروین ذبیحی از دختران کردی سخن می‌گوید که در تهران و شهرهای دیگر ایران به دانشگاه رفته‌ و پایان نامه‌های تحصیلی خود را در مورد ختنه نوشته‌اند. این دختران مایلند تشکلی در کردستان علیه ختنه زنان به راه بیندازند اما تا کنون مجوزی به آنها داده نشده است.

ذبیحی در پایان یادآور می‌شود که به دلیل رنگ و بوی مذهبی رسم ختنه دختران در کردستان، تنها از طریق فتوای مراجع مذهبی و آموزش مستمر در خانواده‌ها، مدارس و اجتماع است که می‌توان به برچیده شدن چنین سنتی امیدوار بود.

منبع:ميهندخت مصباح

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

معرفی کتابی از زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی


فرشته تيفوری

سيمای دو زن عنوان کتابی است به قطع ۲۴ در ۱۷ سانتيمتر، در ۱۹۵ صفحه به کوشش استاد سعيدی سيرجانی. کتاب دوبار در سال ۱۳۶۷ توسط نشر نو در تهران به چاپ رسيده است و شايد چاپ‏های ديگری از آن نيز عرضه شده باشد. چاپ دوم آن که موضوع معرفی امروز ماست، با جلد سخت، يعنی مقوايی است به رنگ قهوه‏ای که بر روی آن عنوان و نام مؤلف به خط زيبايی نگاشته شده است.

علی اکبر سعيدی سيرجانی به سال ۱۳۱۰ متولد شد و در سال ۱۳۷۳( در سلسله قتل های زنجیره ای ) با اين جهان وداع گفت. با مرگ او ادب ايران يکی از بزرگترين پژوهشگران خود را از دست داد. آقای احسان يارشاطر درباره‏ی او گفته است: «چيزی از سحر در خود داشت» و در سوگ وی نگاشته است: «سعيدی سيرجانی، استاد آزاده و نويسنده‏ی توانا و دانشمند کوشا را من در کار دانشنامه‏ی ايرانيکا به درستی شناختم و چون شناختم، فريفته‏ی صفات انسانی و خصايل اخلاقی و فکری او شدم».

سعيدی سيرجانی نويسنده، شاعر، پژوهشگر و اديب بود و در همه‏ی اين رشته‏ها چيرگی داشت. او مدتی در دانشگاه کلمبيا به تدريس ادبيات فارسی اشتغال داشت و در تدوين دانشنامه‏ی ايرانيکا همکاری کرد. از او آثاری باقی مانده است که از آن جمله: شيخ صنعان، ضَحاک ماردوش، سيمای دو زن و بيچاره اسفنديار می‏باشد.

در کتاب «سيمای دو زن» که سعيدی آن را به دختران ميهنش تقديم نموده است، دو شخصيت از داستان‏های کهن را که يکی ليلی و ديگری شيرين است، در مقابل يکديگر قرار داده، محيط زندگی، خلقيات مردم زمان، صفات، عادات و کارهای اين دو زن را مقايسه می‏کند، در عين اين که به تفسير و تحليل اين دو اثر نظامی می‏پردازد.

می‏نويسد: «هر دو داستان (يعنی ليلی و مجنون و خسرو و شيرين)، شرح دلدادگی است و جفای فلکی که با دلدادگان دايم به کين است. ..

عشق ليلی و مجنون از علاقه‏ی معصومانه‏ی دو کودک مکتبی سرچشمه می‏گيرد... ظاهراً در مراحل خردسالی. دو کودک که لابد فاصله‏ای تا مرز بلوغ دارند، همدرس‏اند و کار همدرسی به همدلی می‏کشد و محبت معصومانه‏ای از آن جنس که ميان اطفال يک خانواده يا محله معمول است.

وضع آشنايی خسرو و شيرين به خلاف اين است. خسروپرويز، جوان بالغ مغروری است، در آستانه‏ی تصدی مقام پرمشغله‏ی سلطنت و شيرين دختر تربيت شده‏ی طنازی است، آشنا به رموز دلبری و با خبر از موقعيت اجتماعی و شرايط سنی خويش. دختری که قرار است در آينده‏ای نزديک به جای عمه‏ی خود (مهين بانو) بر مسند حکمرانی ارمنستان تکيه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمين را در دست کفايت خويش گيرد. دختر جوان اهل شکار و ورزش و گردش است، نه زندانی حرمسرا.

ليلی پرورده‏ی جامعه‏ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه‏ی انحرافی می‏پندارد که نتيجه‏اش سقوطی حتمی است... در محيطی چنين، يک لبخند کودکانه ممکن است تبديل به داغ ننگی شود، بر جبين حيثيت افراد خانواده و حتی قبيله. همه‏ی مردم – از کودکان خردسال مکتبی گرفته تا پيران سالخورده‏ی قبيله – مراقب جزئيات رفتار يک ديگرند. نخستين لبخند محبت ليلی و مجنونِ اندک سال، در فضای محدود مکتب خانه، نه از چشم تيزبين ملای ترکه به دستِ مکتب پوشيده می‏مانَد و نه از نظر کنجکاو بچه‏های همدرس و هم مکتبی.

اما در ديار شيرين، منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نيست. پسران و دختران با هم می‏نشينند و با هم به گردش و شکار می‏روند و با هم در جشن‏ها شرکت می‏کنند و عجبا که در عين آزادیِ معاشرت، شخصيت دختران، پاسدار عِفاف ايشان است که به جای ترس از پدر و بيم بدگويان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خويشتن قايلند.

در ديار شيرين مردم چنان گرم کار خويشتن‏اند و مشاغل روزانه که نه از ورود نامنتظر وليعهد شاه ايران به سرزمين خود باخبر می‏شوند و نه پروای سرگذشت عشق شيرين و پرويز دارند.... دختری سرشناس (يعنی شيرين) يکه و تنها بر پشت اسب می‏نشيند و بی‏هيچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تيسفون می‏تازد...

اما وضع ليلی چنين نيست که محکوم محيط حرمسرايی تازيان است و جرايمش بسيار: يکی اين که زن به دنيا آمده است و چون زن است، از هر اختيار و انتخابی محروم است. گناه ديگرش زيبايی است. در نظام پدرسالاریِ قبيله، مرگ و زندگی او در قبضه‏ی استبداد مردی است به نام پدر که نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته‏ی دخترش وقعی می‏نهد که چون از تعلق خاطر قيس و دخترش باخبر می‏شود، دخترک بی‏گناه را از مکتب باز می‏گيرد و در حصار خانه زندانی می‏کند.

ميان رفتار مهين بانو (عمه‏ی شيرين) با شيرين عاشق شده‏ی سر در پی معشوق نهاده و رفتار پدر ليلی با دختربچه‏ی معصومی که در عوالم خردسالی نگاهش به چشمان لبريز از تمنای مجنون افتاده است، تفاوتی آشکار است. و در اين رهگذر، نه اين را می‏توان ملامت کرد و نه آن را، که هر يک پرورده‏ی جامعه‏ی خويش‏اند و طرز برخوردشان با مسايل، نتيجه‏ی ناگزير محيط زندگی و سُننِ قومی‏شان.»

و نظامی را با اين کلمات ستوده که: «از شرايط داستان پردازی، طبيعی بودن صحنه‏ها و حرکات قهرمانان است و هماهنگی اجزای داستان. و نظامی در رعايت اين شرطِ ظريف هنرنمايی کرده است.»

اين مقايسه تا آغاز داستان خسرو و شيرين ادامه می‏يابد. در اين داستان که متعاقب آن به داستان ليلی و مجنون پرداخته است، سعيدی اشعار نظامی را با توضيحات خويش به هم آميخته، محيطی گرم و دلچسب برای خواننده آفريده است.


۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

انتشار گزارشی دردناک و تکان دهنده در بارهء سنگسار یک دختر سیزده سالهء اهل سومالی



گزارشی که در ال پائیس به چاپ رسیده است، گزارش مفصلی است به قلم لالی کامبرا (Lali Cambra) که از کیپ تاون (در افریقای جنوبی) مخابره شده است. طبق گزارش ال پائیس: عشا، نه یک زن 24 ساله؛ بلکه دخترکی 14 ساله بود و زانیه (زن زناکار) هم نمی توانست باشد؛ چون هنوز شوهر نکرده بود. ولی او را به عنوان یک زن شوهردار 24 ساله روز دوشنبه (27 اکتبر)، به حکم قاضی شرع بندر ساحلی کیسمایو (Kismayo) در سومالی و به اِتِّهام زنای محصنه سنگسار کردند. عشا، مرتکب زنایی نشده بود. بلکه سه تن از مردان قبیله ای مسلمان که او در آن جا زندگی می کرد دخترک را مورد تجاوز جنسی قرار داده بودند ولی محکمهء شرع بندر کیسمایو، به منظور از بین بردن آثار جرم و بدون تَوَجُّه به بیماری صَرع (اپیلپسیا) که عشا به آن مبتلا بود، در نهایت بی رحمی حکم سنگسارش را صادر کرد.


***

قاضی


داستان از فرشته تيفوری

فرياد کوتاهی در اطاق پيچيد و هه هه.... آخ..... هه.... اوهه.........

زن با عصبانيت گفت: بخواب، باز هم خواب بد ديدی! هر شب دست کم دو سه بار با اين خواب‏هات منو بيدار می‏کنی، اين چه وضعيه!

مرد سرش را روی بالش گذاشت و به فکر فرو رفت و رؤيايش را از خاطر گذراند....

*****

... در افق، يک فرشته‏ی کوچک به نرمی راه می‏رفت.... شايد هم می‏رقصيد. در دست راستش چيزی بود که از بازتاب نور خورشيد چنان می‏درخشيد که نمی‏شد تشخيص داد، چيست. فرشته آن را به راست و چپ حرکت می‏داد... می‏خواست توجه من را جلب کند... آری همين طور بود... او می‏خواست که من آن را ببينم... بعد به من اشاره کرد... نمی‏دانم، چگونه... ولی من را صدا می‏کرد... نه، مثل اين که من را به سوی خودش می‏خواند... وقتی به جلو رفتم، خودم را پشت سر يک عده‏ای ديدم... بله، مردان زيادی به سوی افق می‏دويدند... همه می‏دويدند... همه... من هم دويدم... من هم به طرف فرشته رفتم... وقتی به افق رسيدم، تنها خودم بودم... ديگر کسی نبود... فرشته را جلوی خودم ديدم، ولی او کوچک نبود... فرشته آنقدر بزرگ بود که سرم را تا آن حد که می‏توانستم به عقب خم کرده بودم.... بعد فرشته آن چيزی را که در دست داشت به من نشان داد... يک ترازوی کوچک طلايی... کفه‏هايش با زنجيری ظريف به استوانه‏ی فوقانی وصل بودند... می‏درخشيد... چنان می‏درخشيد که نمی‏توانستم، به آن چشم بدوزم... کفه‏ها نه چندان محسوس بالا و پايين می‏شد... بعد فرشته آن را به طرف من دراز کرد... صورت فرشته را ديدم... با اشاره‏ی مليحی به من فهماند که ترازو را بگيرم... صورت فرشته را ديدم... آن صورت را شناختم... نگاهش قهرآميز بود، آن نگاه مرا پست ‏کرد و آن لبخند... آن لبخند در آن صورت... بر آن لب، مرا مسخره کرد... وحشت سراپايم را فراگرفت.... آن صورت را می‏شناختم... آن دختر را می‏شناختم... همان دختری بود که.... فرشته در افق ناپديد شد.... ترازو در دستم بود... ترازو ناگهان بزرگ شد... و بزرگتر شد... ترازو سياه بود... سياه بود، خيلی سياه... ترازو سنگين بود... دو کفه‏ی آن مانند چاهی سياه دهانه باز کردند و آخ... جلوی من دايره وار حرکت می‏کردند... من را در داخل خود می‏کشيدند... در درون سياهی... چشمانم بسته شد... مقاومت می‏کردم... زور می‏زدم... ولی آن دو چاه با نفسی قوی من را بدرون خود می‏کشيد... دست و پا می‏زدم... دست و پا می‏زدم... در هوا معلق شده بودم... و با سر محکم به داخل سوراخ سياه کشيده شدم.... فرياد زدم... فرياد می‏کشيدم...

*****

نـــه....نه، اووووووه..... و فرياد زد: عشـــاء، عشـــاء، دخترم، دختَ...

صدای مرد در خانه پيچيد.

زن از جا پريد، اول با وحشت، بعد با عصبانيت و خشم به مرد نگاه کرد. گفت: چته مرد، چرا اين موقع شب فرياد می‏زنی، دخترمان خوابيده. آروم باش. مردم رو بيدار کردی، عاقبت از دستت شکايت می‏کنن، ناسلامتی خودت يک قاضی هستی. دست از اين ديوونه بازی‏های نيمه شب بردار! اگر مريضی، خوب برو پيش دکتر. اين که نميشه، هر شب الم شنگه راه می‏اندازی.

مرد خيس عرق شده بود. هنوز می‏لرزيد. زن نگاهی از روی ترحم به او انداخت. بلند شد، رفت بيرون و چند دقيقه بعد با يک قرص خواب آور و ليوان آب وارد شد.

مرد روی تخت نشسته بود. پشتش کاملاً خميده بود. با دو دست صورتش را می‏ماليد. زن برايش پيژامه‏ی تازه‏ای آورد. مرد لباسش را عوض کرد. بلند شد و به طرف پنجره رفت. بيرون تاريک بود. نور چراغ خيابان روبرو قسمتی از حياط را روشن کرده بود. مرد همانجا ايستاد و به باغچه خيره شد. فکر نمی‏کرد. اصلاً به هيچ چيز فکر نمی‏کرد. فکرش فلج شده بود. قادر نبود به افکارش تسلط پيدا کند. همانجا ايستاده بود.

زن گفت: مرد، بگير بخواب! فردا بايد بری سر کار.

زن در رختخواب خزيد و چند لحظه بعد در خواب خوشی فرو شد.

مرد با خود گفت: سرِ کار... کدوم کار... کاری که با ترازوی عدالت نشان داده می‏شود. کدوم عدالت... کدوم قانون... شريعت...

*****

قاضی مردی بود با قامت متوسط، شکم بزرگ و صورت پهن. دو خط موازی از ابتدای ابروها به بالا اخم عميقی را در ميان پيشانی او رسم می‏کرد. اين خطوط با دو چينی که از کنار بينی کشيده شده، از گوشه‏ی لب‏ها تا نزديک چانه امتداد می‏يافت، حالتی عبوس و جدی به قيافه‏اش می‏داد، بخصوص که ريش نتراشيده‏اش در شيار دو چينِ مابين لب‏ها، دو خط پُری را می‏کِشيد. ابروهای پرپشت تا روی چشمها کشيده شده، چنان از ديدگانش پاسداری می‏کردند که کمتر نگاهی به چشمانش راه می‏يافت و چشمان کوچک و گرد و قهوه‏ای‏اش در دايره‏ی صورت جلوه‏ نمی‏کرد. در عوض لب‏های کشيده و دهان بزرگش فوراً به چشم می‏آمد. بازو و ساعد کوتاه به دست‏های قوی و فربه و بيش از حد بزرگ ختم می‏شد. موهايش هنوز سياه بود، ولی موهای وسط سر به اندازه‏ی يک کف دست ريخته و پوست آن قسمت براق بود.

تا چندی پيش آدمی متدين بود. ديگران او را به اين جهت می‏ستودند. قاضی شهر بود و قاضی شرع بود و شهر و شرع را می‏شناخت. اگرچه که هيچگاه پرونده‏ای را مطالعه نمی‏کرد – يعنی پرونده‏ای با اسناد و مدارک ارائه نمی‏شد که ارزش مطالعه را داشته باشد - ولی به قضاوت خودش ايمان داشت. می‏دانست که هميشه درست قضاوت می‏کند، يعنی از روی شريعت، آنچه شريعت گفته است...

اما بعد از آن ماجرا، يک باره همه چيز عوض شد...

*****

او همچنان که پشت پنجره ايستاده بود و به باغچه‏ی خانه‏ چشم دوخته بود، رؤيايش درون خاطره‏اش بازگشت.

در کنار آن باغچه ايستاده بودم. آفتاب، نور زيبايش را به همه جا گسترده و روز را با آن زينت داده بود. دخترم عشا، در حياط بازی می‏کرد. می‏دويد، دور من می‏گشت، لبه‏ی کتم را از عقب می‏گرفت و می‏کشيد و می‏خنديد و صدای شادی کودکانه‏اش فضای باغ و خانه را پر از زندگی می‏کرد.‏ موهای بلند و سياه در هوای دور سرش می‏چرخيدند. بازوان نازکش را باز می‏کرد و من را به سوی خود می‏خواند. دست‏های کوچکش صورتم را نوازش می‏داد....

ناگهان سه سرباز رسيدند. سه مرد قوی... در حياط را شکستند... وارد شدند... همه چيز ساکت شد... فضا تاريک شد... مردان عشا را برداشتند و بردند... عشا با تعجب به من می‏نگريست و فرياد می‏زد: پدر... پدر... آن سه مرد را می‏شناختم... آن صورت‏ها را ديده بودم... چندين بار ديده بودم... در دادگاه...

اما من مانند مجسمه بی‏حرکت ايستاده بودم. بدنم سنگين شده بود. پاهايم حرکت نمی‏کردند، دست‏هايم مانند دو وزنه‏ی سربی در کنار بدنم آويخته بودند.

فرياد دخترم را می‏شنيدم... نمی‏دانستم از کجاست... صدای خنده‏ی مردان در گوشم پيچيد... می‏خواستم بدوم... پاهايم لمس بودند... صورت دخترم را ديدم... دو مار در چشمهايش می‏خزيدند... يک مار درون دهانش فرو می‏رفت... بعد ديگر صدايی نيامد... گلويم باز شد و فرياد زدم، نه... نه ... عشا... دخترم...

*****

دختر صورتی پريده رنگ داشت. سر را به زير نگاه داشته، در نگاهش وحشت موج می‏خورد. سه سرباز بی‏اعتنا ايستاده، به نظر می‏رسيد که مأموريت خود را انجام داده‏اند. لبخند مرموزی بر لبان هر سه نشسته و حالتی به صورتشان می‏داد که يک سلطان با قدرت بعد از کشتار دسته جمعی اسرا را داشت. از جلسه‏ی دادگاه که می‏رفتند، بلند با يکديگر حرف می‏زدند، صداهايشان در هم قاطی می‏شد و می‏خنديدند.

ساکت بودم. دهانم بسته شده بود. هيچ چيز نمی‏توانستم بگويم. پدر عشا در مقابلم نشسته بود. سرش روی ميز بود. به من نگاه نمی‏کرد. شکايت‏نامه‏اش هنوز روی ميز در لای پرونده‏ای بود که حتی باز هم نکرده بودم. از آن سه سرباز شکايت کرده بود. اين پدر دير رسيده بود. وقتی آمده بود که عشا را به دستور من سنگسار کرده بودند. دختر دوازده ساله‏اش زيبا بود، کودک بود و به لطافت همه‏ی دختران. اما من بر طبق شريعت رفتار کرده بودم.

شريعت... کدام شريعت؟ کدام قانون؟ کدام عدالت... کدام...؟

*****

بدن مرد با شدت تکان خورد... چشمهايش را باز کرد. در رختخواب چرخيد و به طرف زنش برگشت و او را نگريست. زن با نگاهی خشک و آمرانه به او خيره شده بود. زنش بيدار بود و او را می‏پاييد.

آرام گفت: ديدمش، باز هم آنجا بود. صورت کوچک و پريده رنگ... نگاهی مات و سرد... مارها دست‏هايش را به هم بسته بودند... مارها دور گردنش حلقه زده بودند... ناگهان، بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر... آنقدر بزرگ شد، تا جلوی من رسيد، سرم را بالا گرفتم که نگاهش کنم... از آن بالا به من نگاه کرد... سرد و خشک... نگاهش مثل هميشه تحقيرم می‏کرد... پستم می‏کرد... و بعد آن لبخند... لبخندی که مسخره‏ام می‏‏کرد... مسخره‏اش ‏شده بودم... آخ... چه تصوير وحشتناکی است...

زن گفت: يعنی چه حقيقت وحشتناکی است.

مرد گفت: ولی من برطبق شريعت رأی دادم.

زن نگاهی تمسخر آميز به او کرد و گفت: می‏خواهی خودت را راحت کنی؟ تو خوب می‏دونی که با اين عذر، وجدانت را آرامش نخواهی داد. تو اسم اين جنايت را شريعت گذاشته‏ای و به اين نام قانوناً جرم‏های سنگينی کرده‏ای. قضاوت‏هايی که بشريت آنها را جرم می‏شناسد. شريعت تو از قوانين بشری جداست و تو اين را خوب می‏دانی. شريعت تو به مردان جواز تجاوز به زنان می‏دهد، و زنان را به عوض جرم آنان به سنگساری محکوم می‏کند! شريعت تو يعنی امتيازات خاص برای گروهی و توسری و محروميت برای گروهی ديگر. شريعت تو بويی از عدالت نبرده. جای اين شريعت در محلی که دادگاه می‏ناميم نيست. نه‏، آقای قاضی، اين عدالت و دادگستری نيست. اگر می‏توانی شريعتت را عوض کن، اگر نمی‏توانی دست از قضاوت بردار و بيگناهان ديگری را به کام مرگ نيانداز.... شريعت تو با شريعت خدای عادل فرق دارد... بساطت را جمع کن و خودت را راحت کن!

يادت هست، که آن زن بدبختی که دخترش را از کام آن مرد بی‏حيا بيرون کشيد، محکوم به مرگ کردی؟ از دست بد، ضربه‏ای که به مرد وارد کرده بود، يک سره کارش را ساخته بود. ولی شريعت تو، مرد قاتل را محکوم نمی‏کند، اما زن قاتل – چه از خودش دفاع کند، چه از کودکش – فرقی نمی‏کند، به مرگ محکوم است. اين است شريعت تو.

بعد زن با صدای خشم‏آلودی گفت: تعجب آور هم نيست که وجدانت ناراحت است. شريعتت سياه است، سياه، از انسانيت به دور است، رنگی از عدالت شريعت واقعی نگرفته است. اين شريعت، شريعت خدا نيست. اگر می‏خواهی يک قهرمان باشی، دست از اين کار بکش، اين بساط را جمع کن و برو دنبال عدالت!

*****

قاضی شرع بر کرسی قضاوت نشست. سال‏ها بر اين کرسی نشسته بود. سال‏ها قضاوت کرده بود. امروز هم مثل همه‏ی روزها بر آن کرسی تکيه زد. او می‏دانست که از شريعت تا عدالت فاصله بسيار است، اما شهر چنين می‏خواست و شرع چنين می‏گفت و او را يارای ايستادگی نبود. همه چيز روش هميشگی را دنبال می‏کرد. همه چيز می‏توانست، می‏تواند و بايد روش هميشگی‏ را داشته باشد، حتی قضاوت از روی شريعت، نه از عدالت. در مبارزه‏ی درونی‏اش، آن نيرو که اسم و رسم در اجتماع و شهر ناميده می‏شود، پيروز بود.

زنش چند سال پيش، يعنی بعد از ماجرای عشا او را ترک گفته بود. اما او نامش را به زنش هم ترجيح داده بود.

*****

حال هر صبح بعد از جلوسِ قاضی بر کرسی قضاوت، بر ديوار روبرو تصوير صورت‏هايی به حرکت می‏آمدند. صورت‏هايی شکسته، پريده، مريض... بعضی از آنها چشم نداشتند، گردن بعضی‏ها خونين بود... گاهی شبح اعضای بريده‏ای روی ديوار می‏رقصيدند. دست‏ها، دست‏هايی به اندازه‏های مختلف، حتی چند پا که می‏دويدند... ولی صورت عشا باقی می‏ماند که نگاهی حقارت آميز داشت و لبخندی تمسخرآميز.

اما قاضی به قضاوت خود ادامه می‏داد. شريعت را از حفظ بود. همه چيز مطابق شريعت، همه چيز مثل هميشه.


http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=18155

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

یک فعال زنان در اتریش: در ایران یک ژورنالیسم جنبشی وجود دارد

شهرزاد نیوز: پنج زن فعال سیاسی از ایران مهمان وین بودند: آنچه را که سیاست مورد غفلت قرار می دهد، جامعه خود برعهده می‌گیرد. در این بیان نوعی خوش‌بینی هدفمند نیز نهفته است.

خوش‌بینی چیز قشنگی است، به ویژه اگراز کشوری آمده باشد که بیشتر به خاطر اخبارغم‌انگیزش شهرت دارد؛ آنگاه که سخن برسر نهادینه کردن ارزش‌های پایه‌ای دمکراتیک باشد. سخن از ایران است: ورای حملات یهودستیزانه لفظی‌ی احمدی‌نژاد علیه اسراییل و مستقل ازکشمکش وی با جامعه ی جهانی بر سر برنامه اتمی ایران، در این کشور 75 ملیون نفره، جامعه‌ای مدنی شکل گرفته است که عمدتا ً از سوی زنان پیش برده می‌شود.

این برآورد پنج زن مهمان است که به دعوت "جامعه‌ی ایران ـ اتریش"، کارپایه "طرفدار زن و فوروم بینافرهنگی وین ِ ایرانی" در روزهای سوم و چهارم اکتبر به وین آمده‌اند و از روندهای تکاملی جامعه مدنی در ایران گزارش می‌دهند. شهلا لاهیجی، چهره شناخته شده جنبش زنان ایران جزو این مهمانان بود که در سال 1983 به عنوان نخستین زن ناشر، تاریخ را رقم زد. انتشاراتی "روشنگران" تاکنون 300 عنوان کتاب منتشر کرده است که موضوع اکثر آن‌ها را واقعیت زندگی زنان تشکیل می‌دهد. این ناشر می‌گوید: عنوان تنها ناشر زن، دیگر مدت‌هاست که متعلق به گذشته است: در این میان بازار کتاب "به واقع در دست زنان است". وی می‌افزاید: از 500 ناشر "مستقل"، 200 نفر آنان زنان هستند.

پُرکردن خلاء سیاسی با ابتکارشخصی

این که زنان در مورد "مشکلات جاری" مثل سقط جنین و خشونت در خانواده می‌نویسند، البته که شجاعانه است، اما این در وضعیت دشواراقتصادی زنان، تغییر چندانی به وجود نمی‌آورد. وضع بازار کار درایران به طورکلی خراب است ـ به ویژه برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها ـ با وجود این، زنان مهمان از روندهای مثبت نیزسخن گفتند. فیروزه صابر، کارشناس بازار کار، نتیجه تحقیقات خود درباره 50 کارفرمای زن در ایران را عرضه کرد: همان توانمندی که زنان را قادر می‌سازد علیرغم تبعیضات حقوقی و اجتماعی مبتلا به‌شان، در زندگی شغلی فعال شوند. وی نظر خود را، ورای محیط‌های روشنفکری و شهری نیزتأیید شده می‌داند. صابر می گوید: "زنان آن خلایی را که سیاست رسمی تولید می‌کند، با نیروی فردی خود پُر می‌کنند؛ آن‌ها مجبوربه این کاربوده‌اند."

روزنامه‌نگارجوان، آمنه شیرافکن، بخش رسانه‌ها را پوشش می‌دهد. او در رشته تحقیقات زنان در تهران تحصیل می‌کند، در جنبش دانشجویی فعال است و چند سالیست که برای نشریات زنان می‌نویسد. این روزنامه‌نگار 26 ساله می‌گوید: زنان روزنامه‌نگاردر سال‌های اخیر سلطه مردان و نگاه مردانه را بر رسانه‌ها شکسته‌اند. امروزه دیگر بحث پیرامون موضوعات ویژه زنان، مانند خشونت در خانواده و یا حق کارکردن زن، تنها در نشریات زنانه مطرح نمی‌شود، بلکه نشریات عمومی را نیز دربرمی‌گیرد.

خط قرمز سانسور

اما شرایط کار برای روزنامه‌نگاران زن در تهران، همچنان دشوار است. وجود سانسور شدید باعث می‌شود تا درباره، مثلا سنگسارمطلبی نوشته نشود. لیستی از زنان فعال وجود دارد که گزارش در مورد آن‌ها در رسانه‌ها ممنوع است.

با وجود شرایط ناگواری که عدم تأمین مالی هم از زمره آنان است، زنان پیروزی‌هایی هم به دست آورده‌اند: آن‌ها توانستند یک لایحه قانونی در جهت تسهیل چند همسری و بستن مالیات بر مهریه را، که بخشی از اصول‌گرایان هم با آن مخالف بودند، به شکست بکشانند. فیروزه صابر با افتخار در این باره گفت: "وقتی که از کنار کیوسک‌های روزنامه‌فروشی رد می‌شدم و دیدم که تقریبا ً همه روزنامه تیتر زده‌اند "پیروزی زنان"، مو بر تنم سیخ شد."

ژورنالیسم جنبشی

در مورد یک لایحه دیگر نیز که موضوع آن کم کردن ساعات کار زنان بود، جنبش زنان توانست خواست خود را پیش ببرد. بحث بر سر این لایحه بسیار شدید بود، چرا که عده‌ای از زنان دراین کاهش یکسویه ساعات کار خود را ذینفع می‌دیدند. شیرافکن در این باره همچنین گفت که این لایحه سرانجام کنار گذاشته شد، زیرا هزینه مالی آن برای دولت بسیار بالا بود.
شیرافکن همه این‌ها را نشانه‌ی یک "ژورنالیسم جنبشی" در حال قدرت‌گیری می‌بیند: از یک سو به خاطرآن که بسیاری از فعالان زن دراین میان به عنوان روزنامه‌نگار کار می‌کنند، و از دیگر سو چون ژورنالیسم انتقادی می‌تواند تغییراتی در مناسبات موجود را سبب شود.

هم اکنون نیز بحث بر سر قانون بومی‌گزینی دانشجویان، به منظور کاهش شمار دانشجویان زن در دانشگاه‌ها، درگرفته است؛ که به گفته شیرافکن، دراین رابطه نیز ژورنالیسم انتقادی در حال بسیج شدن است.